Face Book
جبر عاقلتر مي كند و صورت ِ اختيار مي دهد خود را
می بویمت که ابر، باران ِ تو را می بارد از سر ِ اختيار. مي بوسمت كه جبر ياران ِ تو را مي داند و مي شمارد. و مي شمارمت اي رفيق از ابتداي صفر تا توانايي انگشتانم كه انگشتانم ياراي جبر ِ تو را نيست كه تو در چاهتر مي شوي ومن آه تر.
به مناسبت دوم مهر که صد و هشتاد و هشتمین روز سال است
من از کشف کثیف ِ کشفهای کثیف تاریخ لذت میبرم. از این دست فیلمهای تخیلی هم زیاد دیدهام که یک موجود زنده کشته میشود و بعد باز جان میگیرد و با شتاب و قدرت بیشتری به سمت تو میتازد. من از روحهای پیچیده زیاد سر در نمی آورم. از recycle bin ولی چیزهای زیادی یاد گرفتم که مثلا اگر فایلی با حجم خاص را پاک کنید و برود آن داخل تا وقتی سطل مربوطه خالی نشده با همان حجم سر بر میآورد با یک اشتباه دیگر (و یک اختیار دیگر) و این دوباره مرا یاد فیلمهای تخیلی میاندازد و من چه احمق بودم که شعر حافظ را جایگزین بساط تو می کردم و ساعتها کنار قبر حافظ به انتظارت می نشستم که طبق قرارمان که تو قدرتمندی را هر لحظه سر خواهی رسید و تو نمی آمدی و پای همان بساط بودی هنوز و صدایت را که پنجره ی دیدت را عوض کن می گفتی. حالا سالهاست من پنجرهی دیدم عوض شده و تو کارگردان همان فیلمهای تخیلی شدهای ومن که روزگاری قدرت تغییر کاینات را با فلافل و سس اضافی یکجا مزه کردهبودم به فایلهایم می خندم. سیگار را خاموش می کنم و چشمهایم را می بندم آرام و به چشمهایت می اندیشم که که برایم شعر حافظ می خواند روزگاری و حالا تنها از شکل شعرهایی که برایم بواسطه مخابرات می فرستی می فهمم که جنس را اینبار از که خریده ای و مرغوب است یا نه و پای بساط هستی یا نه. من کاشف پنجرهای با دیدهای وسیع شدهام اینروزها و دیگر هیچکس به اندازهی هیچ چیز مرا فلافل با سس اضافه نمیکند.
اینجا بندر گمبرون صدای لارسپیوا
در کافی شاپ کنار ساحل بندر
رها می کنم در باد
که اینجا خلیج است
و باد که می آید دریا بالاتر می آید
و مردمانش می گفتند امروز
که آب که بالا می آید باد می آید
جزر و مد روی این کشتیها که هر غروب من نورهایشان را می بینم
و جزر و مد که می شود می لرزد دلم
که خدای تو بزرگ است
و آنقدر بزرگ است که در من جا نمی شود
و من از فرط خدای تو گریه ی مفرط کردم امروز
که من در تو جا می شوم
و
تو
بالا و پایین که می روی دلی می لرزذ
پ.ن۱: با ایتالیاییها اسپانیاییها آلمانیها و هندیها کار می کنم فعلا. به پیشنهاد بوسهل قرار است به عنوان جامعه آماری نمونه، تفاوتها را بنویسم. فعلا این را می دانم که از هندیها جلوتریم.
به من شكلك كن رفيق

قاعده اين است كه اگر هر هفت تير شما به هدف نخورد و سنگ درشت دم دست نبود مي توانيد فحش دهيد
به من اصابت کنید لطفا!
نعلبکی چینی طرح گلسرخ و ترجیحات عرفانی
آفتابه مسی با تربیعات ربانی[گل تاریخی لیونل مسی به ختافه حتی]
به من اصابت کنید لطفا!
تصاویر گلسرخ با صدای آندرانیک جعفرقلی اف مونتاژ شده با تصویر هوایی از خانه خدا با شعائر سبحانی و عشایر سلطانی
به من اصابت کن رفیق!
لطفاً ً ً
افشره ی گلسرخ با تاثیرات اروتیکی
من قامتم رفیع و چین و چروکم در حال رفع ِِ ترفيعات و افزايش قوا هم لطفا
به من اصابت شو رفيق!
چاي صبحدم با گلبرگ ِ گلسرخ با اشعار اجتماعي
شليك كن رفيق!
شليك كن رفيق!
و براي شكلكهايي كه براي اصابت هاي خطا رفته در مي آورم مواخذه كن مرا.
عصر است. من هستم. زرشك پلو با مرغ هم هست. دوغ هست. نسكافه تمام شده است. اخبار ورزشي شليك مي كند. ناصر حجازي هم، بستري هم هست. همه چيز سر جاي خود، خود به خود، خود هست. خودكار هم هست ولي من كيبورد را ترجيح داده ام و اين است يك نوع ترجيحات عرفاني. من وايرلس هستم رفيق يعني دهكده اي در عدم ولي جهاني. به من اصابت شو پهلوان. با رسم و قاعده لطفاً ً ً ً ً
سوراخهايم را مي شمارم. يك سوراخ براي گلوله ي تو كم دارد پهلوي چپم. مرا براي شكلكهايم مواخذه كن رفيق.
و امّا شش از هفت بگذشته بود و حسنك وزير براي گلوله ي پاياني هشدار مي داد و دنده هايش را مي خاريد.
پ.ن۱: حسنك وزير تني داشت چون سيم سپيد و به شدت فحش خورش ملس بود در آن لحظه كه از طناب آويزان بود.
هجرت راس روز هفتم برج شش
هجرت از دیاری به دیاری و من نمی دانم در دیار جدید دهکده جهانی در چه حال است و شاید زمان ببرد تا خوابی از دیوانه در این جهان مسطح در این جا نقش ببندد. باقی بقای نَفَس یاران است که درگاه نظرات را می بندم تا هر که فحش ویژه دارد خصوصی بفرستد.
دوستدار شما دیوانه
پ.ن: این قاعده شامل بقیه تارنماهای من هم می شود.
هاي هايي
بودای کوچک
مجسمه ي بزرگ
اندام متوسط
دماغ ِ کشیده
پرتره ی تنهایی. های هایی
من در آغوش ِ مادر
های های
پستان به دهان گرفتن آموز
عالم ِ رفاقت بعضی اعضا با بعضی حسهاست اينروزها
قطب نمای تک جهته

قلاده به گردن که به هر سوی کشانیم
قلاده تو مگشای که ما راه ندانیم
در این حقیقت که کسی از سگهایی که گربه ها را میخورند خبر ندارد هیچ گربه ای شک ندارد. در مورد اینکه کسی از قلادههایی که کار قطبنما را میکند خبر ندارد هم کسی شک ندارد. اصولا صحبت در مورد قلاده بسیار است. اینکه هر قلادهای نهایتا به یک طناب ختم میشود و اینکه انتهای طناب مطمئنا دست نگهبان همان سگ است که نگهبان باغهای بیحصار و بیدیوار بودند روزی. اینبار سخن از عشق نیست. اینکه مرا به هر سوی کشی کشیده میشوم. نه! کسی از عشقهای این سرزمین خبر ندارد. سخن در مورد قلاده بسیار است و من حتی نمیگویم که طناب را شل کن یا قلاده بگشا و مرا به بیابان رها کن. نه! من راه نمیدانم. قلاده نگهدار که مرا ریش سپید است و کودکان را پای بند بهتر. کسی از سگهای اینجایی خبر ندارد و من دارم به جشنواره کن میاندیشم. جایی که کسی به گربه های اینجایی نخلهای آنجایی میدهد. ساز را در آغوش میگیرم به یاد تو میخندم با چشمهایی که میگریند.