MOANAYARA
- تو چته ؟ به من بگو هر چیزی که تو دلته. چی می خوای... بگو ... شاید ایندفعه همه چیز فرق کنه.
- می خوام ببینمت.
- بعدش؟
- همین. فقط یک ساعت.
- راه دیگه ای نیست ؟
- نه! حالا بگو کجا ؟ کی؟
- ساعت شش عصر نهم خرداد سال نود و شش . مجتمع هنرمندان.
- می یام . بهت قول می دم حتما همون ساعت اونجا هستم. می بینی. فقط بگو آدرسش کجاست.
مُانایارا دختر ِ معصوم ِ لحظه های عتیق بود. با دستهایی که گویی هیچوقت هیچسازی بهدست نگرفته بودند و چه شبیه.
آنتونیو پسر ِ محجوب ِ لحظههای عتیق بود. با کت و شلواری که گویی هیچوقت هیچ کراواتی با رنگ ِ آن همگون نبودهاست و چه شبیه.
شهر آنها یک شهر ِ "شبهمذهبی" بود. "شِبه" برای شمال شهر و "مذهبی" برای مرکز ِ شهر که گهگاهی یک مشت کبوتر سفید روی ِ گلدستههای کوتاه و گنبد ِ آبی مینشستند و چه شبیه.
روز از نیمههای اول هاروت گذشتهبود و مرد ِ ماروتی قصهی دستهای مانایارا را که در یک روز ِ بهاری ِ شهر ِ "شبه" با دستهای مشتاق ِ آنتونیو فشرده میشد را گوش میداد.
آن روز در مرکز ِ شهر هنوز فلافلهای داغ در خیابان پشتی بدست کودکان ِ تسبیح فروش افغانی دست به دست میشد و جایی در شمال شهر، آنتونیو مشتاقانه دستهای مانایارا را سخت در دستهایش میفشرد.
از دفترچه خاطرات مانایارا در نهم خرداد همان سال:
احساس می کردم پبشانیام وسیع شده و چیزی شبیه ِ یک کبوتر سفید وسط ِ دو ابرویم خانه کرده و دو بالش را صاف روی ابروهایم پهن کرده و حسی شبیه خواهر همان کبوتر سفید از شکاف سینهام هی پر میگیرد و نمیتواند از داغی سینههایم خود را رهایی بخشد و دستهایم حسی شبیه ِ برادر ِ همان کبوتر ِ سفید که هی فشرده میشد و چه شبیه
از دفترچه خاطرات آنتونیو در نهم خرداد همان سال:
امشب احساس میکردم مثل هر شب، باید قبل از خواب دندانهایم را مسواک بزنم با دستهایی شبیه.
از وبلاگ دیوانه ماروتی در یازدهم خرداد همان سال:
دستهایی که فشرده میشود
و کبوترانی که از پیشانی و سینه و ناف تا گنبد آبی مانایارا نشست و برخاست میکنند
با فلافلهایی که هنوز دست به دست میشوند
و چه شبیه.
پ.ن۱: هاروت و ماروت: خرداد و مرداد
پ.ن۲: مانایارا همیشه از "من" بزرگتر بوده. می داند چطور تکه های خشک نان را در آب بخیساند و پرنده ها را غذا دهد. دم کردن برنج ، در دیگ های بزرگ به تعداد 11 تا و پختن خورشتی پر از گوشت را می داند . برای همین است که هر کس او را بشناسد، گرسنه نمی ماند. مو های صاف ، سیاهِ بلندی دارد. چشم هایی که انگار ، هیچوقت نزدیک را نمی بیند. تفریح اش رفتن به میان سبز ترین درخت های جنگل است. گاهی تنها نمی رود و اسبی سیاه در تمام سفر با اوست.آنقدر آنجا می ماند که بوی آدم از یادش می رود. توت فرنگی وحشی می خورد. زبان انگلیسی اش خوب است. برای همین در 8 سالگی توانسته در مقابل مردی که به او جایزه ادبی مهمی می داد بایستد و محکم بگوید Thank you
پ.ن۳: مسافرت