من "خورخه كامپوس"، تو "چيلاورت"
از هر سو كه مي روم به تو مي رسم، كه يا خدايي يا اقليدس، با پاره خطهايي كه قطاعي از يك دايره اند به شعاع بي نهايت و چه با حلاوت!
از هرچه مي خورم كه گلوي تو انگار، تشويش مي شوم كه يا خدايي يا لوشاتليه، با آنتروپي سرشار ِ بي نظمي و چه هولناك!
از هرچه تكان مي خورد در من كه قلب تو انگار، كه يا خدايي يا پاندول با دورهايي كه نميشماردشان از هول رابطه، و چه آونگ ناك
از هر دري كه مي روي از من به من،با من به من هيچ راه مفري نيست كه يا خدايي يا علي بابا!
از هرچه كاست مي كنمت كم نمي شوي، كه يا خدايي يا صفر با ضربهايي كه در من است با ريشه هايي از هميشه!
از هرچه مي پرسمت از ياي تا الف، لب بر نمي آوري بر لبم از لام تا كام، كه يا خدايي يا جام با من كه نه سربدارانم و نه پلنگ صورتي،استغفرا... تو كيستي؟
براي مهار تو، پنجاه ـ پنجاه ، كه يا خدايم يا اُليو ِر كان
+ نوشته شده در ۱۳۸۶/۰۸/۲۱ ساعت توسط دیوانه مسطح
|