خبر کوتاه بود به درازای چهار سال

کژدم بی خاصیت ۲ ****  کماندار جسور ۳

خداحافظ کوههای پوشیده از برف سوییس

 

از دُم عقرب تا برج ِ كماندار، دروازه هاي بريتانيا، "ويچ" باران شد.آنان لشكري از مردان ِ قمر در عقرب مانده بودند.نامهاي بزرگ، از چاههاي نفت روسيه تا سينه هاي لرزان گالكسي،تا دو چشم بيدار در مقبره حافظ، با ماههاي چهارده روزه و دختران چهارده ساله،پاهايي كه "كارستون" زرد قناري با آيكونهاي زرد شرمندگي.

معشوقه ي من در خواب بود و عشق ِ بيدار من مضطرب، در خطوط امواج، هي جهان را تفسير مي كرد برايمان در گيج از دوباره، و گيج از انتقال بروج از كژدم بي خاصيت به كماندار جسور، و برج حَمَل،چهار از ابتدا گذشته، تنگ از فشار اعداد!

امانت ِ برج حوت، روز از دوازده گذشته، در انتظار شاخهاي قوچ، ما را به خريد نيم كيلو تخم مرغ پارسيرنگ تنها گذاشت و دختر ارديبهشت در باغهاي ليمو، ثوربازي ميكرد با گاوهاي صبور، كه پيدا نبود با آدمك هاي خاكستري، و سه مانده به جوزا، در كار هرس و وجين ِ باغهايي بوده كه در لايه هاي تلخ ِ بصل از نشيمنگاه تا بصل النخاع، چوبهاي درخت خشكيده ي ليمو را براي جناب ِ آقاي مهندس ژپتو به امانت مي برد تا دماغهايي كه فشار خون در آن در آن بيداد مي كند، هي درازتر و درازتر شود.

آي مردُم، يك نفر، آنجا ندارد

آي مردُم،يك نفر، آنجا، ندارد

آي مردُم،يك نفر، اينجا، با دماغ دراز، داد ميزد، واي آنجا را ندارد

آي مردُم، يك نفر معشوقه اش رفته، به خاورهاي دور

آي مردُم، يك نفر با مادرش، دارد سر سوداي جنگ: مادرم! آنجا ندارم.

آي مردُم، مردمان ِ مرد، نيم عارف، نيم آنجايي

آي مردُم، مردمان ِ زن، نيم عارف، نيم آنجايي

دخترك، با بي حيايي ِ تمام، توي چشمان ِ مهندس داد مي زد: به خدا، آنجا ندارم

آي مردُم، يك نفر، اي كاش مي دانست(كه مي داند، گمانم)

آي مردُم، آي كژدم، آي پينو كيو

آي آنجا دار، آي آنجاي خود بر دار، حلاج ِ آنجايي

آي آنجاي خود،بردار!

بردار و به پيمانه بريزش

گر نخوردم بر سرم ريز

تا به آنجاي تو آويختمش رفتم و رفتم،

حذر از عشق بدانم، بتوانم، كه من آن جوي روانم

بي تو اما من از آن كوچه، چرا آخه چرا، اينهمه خاطره دارم؟

كه گذشتم

كه گسستم

سنگ شد در كف دستم

نپراكنده شدم

من نگسستم

آمدم، جان را به قربانت كنم ديدم كه رفتي

آمدم، شيرين شوم، خوشگل شوم، ديدم كه زَفتي

آمدم، با دستمال يزدي، آنجايت بمالم، تا بداني، تا بماني،تا بخواني، تا بسازي، تا برايم كاسه ها پرخون كني

من

گر ننوشم بر سرم ريز

تو اگر سلطاني و خود مدعاي صد كتابي

بيا واق واق نكن، ما مردمانيم

من از اسرار آنجا، مي هراسم

تو آنجا را نداري، در هراسي؟

كه مي گفت:

از آن باده ندانم چون فنايم

از آن بي جا نمي دانم كجايم

زماني از من آبستن، جهاني

زماني چون جهان، خلقي بزايم

كه اوضاع الآن حتي كه در برج كماندار هستيم، اندكي دور از دُم كژدُم، قمر در عقرب است كه معلوم نيست كه من دهن جهان را سرويس مي كنم و جهان آبستن است؟ يا چنان در آنجاي ما رفته كه نه ماه است بي خبريم و خلق زاييم.

خواب ِ ظهر، بيخوابي شبانه دارد و بهانه هاي جهان از چاي ساز الكتريكي تا حماقت ِ "مك لارن" در لابلاي دستگاه بسيار مهربان گوارش، اسيد معده را هفت بار به كام تلخ ما بر مي گرداند و قورت مي داد و گريزي كوتاه به اندامهاي چرب از ماركهاي شهيرترين كرمهاي ماساژ ِ جهان، با دستهاي نا گزير بر اندام، با لبخندهاي ساختگي و عشوه هاي الكترونيكي و صداهاي از پيش ضبط شده ي به اوج زنانگي رسيدن، به خاطر ِ يك مشت فرانك!

ساعت نيمه هاي شب است، پرچم كروات در قلب استعمار پير، چاههاي نفت روسيه به نام مرد هلندي، كوههاي برف پوش سوييس، بي حضور ِ "جان تري" و به خدا يه قدم د يگه، فقط يه قدم ديگه برداري، با لگت ميزنم اونجات تا بفهمي "آنجا" كجاست.....

اگر من خود توام پس تو كدامي؟

تو ايني؟ يا تو آني؟ من چه دانم

مرا گاهي كمان سازي گهي تير

تو تيري يا كماني، من چه دانم؟

تو پركردي مرا پيمانه ديشب

تو آنجا را نداري، من چه دانم؟