وای از این حلقه که در ما و منی ست

چرخید و نوش لعلش گمراه عالمش کرد

یادم میاد تو یه  شهر خیلی کوچیک به دنیا اومدم. شهر که نبود  بخش بود. می‌گفتن هر وقت جمعیتش بشه 50000 نفر میشه شهر. این یه قانون بود. مصوبه بود. خیلی گذشت و ما هی جمع می‌زدیم و نمی‌شد و ما پرسشنامه که پر می‌کردیم برای همه چی از کتابچه ی کنکور تا فرم راهنمایی رانندگی می‌نوشتیم بخش. سالها گذشت و ما از آن شهر رفتیم و وقتی ما نبودیم جمعیت شهر به آن عدد رسید و شهر شد و فرماندار انتخاب کرد و نماینده فرستاد به مجلس و خیلی چیزهای دیگر که ما نبودیم دیگر. وبلاگها هم چنین داستانی دارند از یک زمین بایر شروع میشن و در جستجوی خانواده ی دکتر ارنست و گنج و طلا و نیشکر و کوآلا از این شهر به آن شهر می‌روند. از این جزیره به آن جزیره. تا اینکه به حد کافی شلوغ می‌شوند و ده می‌شوند و قصبه می‌شوند و بخش می‌شوند و جستجوگران طلا که میایند و هیچ نمی‌یابند و خسته می‌نشینند و زاد و ولد می‌کنند ناگهان جمعیت به 50000 نفر می‌رسد و شهر می‌شود و شلوغ می‌شود و دود می‌شود و هوا می‌شود و دود می‌شود و به هوا می‌رود. یک شب به بوسهل گفتم: هی بوسهل مراوی!. این آبادی دیگر شهرستان شده است. فرماندار می‌خواهد. نماینده می‌خواهد و جنگجو می‌خواهد. من اهلش نیستم. می‌روم به آبادی. زمین بایر می‌خرم. کشت می‌کنم. طلا می‌جویم و جمعیت می‌شوم. آن شب بوسهل هیچ نگفت و خندید و چند روز بعد من به آبادی رفتم. گفتم که نوش لعلت یک انفجار سرخ است و این حلقه می‌چرخید.

View Full Size Image

شیر که پیر می شود

پایان نامه وبلاگجویی:

تو چو سُرنای منی بی لب من ناله مکن

 

گفتم: " این جان مرا گِرد جهان چند کشی؟"

گفت: " هر جا که کشم، زود بیا، هیچ مگو"

گفتم: " ار هیچ نگویم، تو روا می داری آتشی گردی و گویی که درآ، هیچ مگو؟"

همچو گل خنده زد و گفت: "درآ تا بینی

همه آتش‌سمن و برگ و گیا هیچ مگو."

آه! زندانی این دام بلا خفته منم، آه ِ زندانی این دام ِ بلا خفته تویی، آه ِ سرمستی و سر مستی و بازم سرمستی و هی سرمستی و سرمست‌شده خفته منم. تو که بودی که چنین زار وپریشانم من؟

 

بالاخص این تن تو چاره ماست. من مفاعیل نمی دانم هُش! ایستادم برخیز. یا نشستم برخیز. خانه‌ات ویران باد که تو بودیّ و چنین زار و پریشانم من؟ من که بودی که چنین من نه منم، نه من از من که تو در من نه منی، آن ِ منی جان ِ منی، باز ِ منی ای جلا بی تو ندادیم و برفت. من مفاعیل نمی دانم هُش!

من جلا بی تو چگونه دهم این عشق ِ تو را؟

منجلابی تو، چگونه دهم این عشق، تو را؟

بعد از "تو"ی سوم وقفه کن خواننده تا بگویم که عزیز دل من، خواهر من، ای برادر به جان مامانمینا من مفاعیل نمی دانم هُش. "تو"ی سوم به رنگ سبز نوشته شده است. لطفاً دقت فرمایید. حواستان به این سمت باشد لطفاً. به قول آقا معلم تخته‌سیاه این طرف است کرّه بز. واین توی سومی با تمام سوم شخص های مفرد غایب متفاوت است، که من باشم و تو باشی و سوم شخص مفرت غایب، مفرط با طای دسته‌دار بود قدیما البت.

 

و اما بعد ذهن را خالی کن.

این یک دستور نیست.

حتی خواهش هم نیست.

حتی جمله‌ی فیلسوفانه هم نیست.

عارفانه هم نیست

و کسانی که دستی از دور بر آتش دارند می‌دانند که این جمله ورزشی هم نیست.

پس چیست؟

 

و اما بعد ذهن را خالی کن.

که در بازی با کلمات، دیروز گفتیم:

با کوزه‌ی پر سر ِ آب رفتن

با کوزه‌ی تهی سراب رفتن

دقت کنید کلماتی که به رنگ آبی نوشته شده‌اند لینک نیستند الکی کلیک نکنید، شایدم یک لینک بسیار مهم باشند مثل خاطرات مهم که در دفترچه‌های مهم نوشته می‌شوند. ولی یک نکته، خیلی مهم است که حتی از خاطرات هم مهم‌تر است و آن اینست که کوزه‌ی پر داری اومدی سر ِ آب چیکار؟ اومدی بگی عمو گرگه دمبه‌مو نیگا؟ خالی کن و این یک دستور است مهندس. به ما هم گفته بودند کوزه را خالی کن و ما اصلاً نفهمیده بودیم اینهمه دریا چگونه در کوزه‌ی ما جا می‌شود و خالی نکردیم و عموگرگه اصلنم ناراحت نشد.

 

خسته که نشدی؟ میخواستی نیای خب. میخاستی لینکم نکنی. اصلن میخاستی همون میخواستیه ولی این واو که نوشته می‌شود ولی خوانده نمی‌شود نفهمیدیم چه نقشی دارد. شبیه اینست که می‌گوید دارم ولی نمی‌دهم. نمی‌دهی که چه کارش کنی؟. کجا ببری بهتر از این جا که دیده می‌شوی ولی استفاده نمی‌شوی. به به. چشممان روشن. حالا کارت به جایی رسیده است که نوشته می‌شوی ولی خوانده نمی‌شوی ؟ ها؟ بی‌دین. تو مگر خودت خاهر نداری که واو وسط ِ خواهر مردم میگذاری یا خودت دل نداری که واو می‌گذاری و از قضا این واو خوانده می‌شود. اوّل!

"اوّل" جزو کلماتی‌ست که یک واو دارد و دوبار خوانده می‌شود و این نشان می‌دهد که دنیا چقدر عجیب است و چقدر نمی‌شود روی هر چیزی حساب کرد مگر روی میز آقای پیتزا.

 

ضرب‌المثل معروفی هست که می‌گوید: شیر که پیر می‌شود و دندانهایش می ریزد، خانوم خرگوشه میاد میگه، آقا شیره میای بریم دکتربازی؟ وشیر می‌خندد و می‌پرد و خانوم خرگوشه می‌فهمد که دکتربازی ربطی به دندان نداشته است و درد، درد است آنچنان که شیر، شیر است اگر چه پیر است. البته این ضرب‌المثل را آنچنان که از ادب و معرفت بکار رفته بر‌می‌آید مبرهن است که خودم ساخته‌ام ولی یک چنین ضرب‌المثلی در زبانها و فرهنگهای مختلف هست و نگو که نیست که عطبانی میشما.

 

راستی گفتم "عطبانی" یاد مش خلیل افتادم که نمی‌تونست حرف "صاد" رو تلفظ کند و از بخت بدش حرف صاد، جزو اون حرفایی بود که هم نوشته می‌شد و هم خوانده می‌شد و هم مش‌خلیل را ردیف می‌کرد.

 

راستش تا اینجا که خوندی بذار یه حقیقتی‌رو بگم و اون اینه که من از حرفای بی سر و ته و احمقانه که قرار نیست از پایانش چیزی دستگیرت بشه خیلی خوشم میاد. تو بگو پست فطرت! من میگم تِز ِ بلاگ‌نویسی

 

ولی من تو هستم ای مخاطب، با کربنهای دست خورده و آهنهای هضم نشده و فسفر‌های شیارشیاریده و جوهرلیموهایی که اگر استکانهایتان خیلی تمیز است الان و برق می‌زند احیاناً، کار من و توست و با روحی که به دو قسمت پراکنده تقسیم شده است و چه بی‌حساب و کتاب بوده است مقسّممان که اندکی از روح مرا در تو جا گذاشته است انگار که تو بودیّ و چنین زار و پریشانم من؟

لطفن به تشدید روی یای ِ بودی توجه ویژه مبذول دارید مهندسین و مخترعین عزیز! تشدید هم از قضا خیلی مهم است و حتی از واو هایی که خوانده می‌شوند ولی کوشون خیلی مهم‌تر هستند. از خاطره های مهم هم مهم ‌تر است به خدا! چون شما در آنجا شدیداً فشار می‌آورید و تشدید می کنید.

 

به! انگار دارم با همه‌ی دنیا چت می‌کنم در حالیکه در دهکده‌ی جهانی نیستم و این اینترنت که خاموش است و یک نرم‌افزار خوشگول باز است که داخلش هی می‌نویس و هی توجه ویژه مبذول می‌داری و من نفهمیدم این نرم‌افزار دقیقاً کجایش نرم است که ما همه جایش دست کشیدیم و همه‌جایش تقریباً علی السویه بوده است.

 

ولی من تو هستم ای مخاطب، با کربنهای دست خورده و آهنهای هضم نشده و فسفر‌های شیارشیاریده و کمی اسیدسیتریک رقیق‌شده که خیلی بی‌هوازی نمانده است و حرام نیست که می‌توانی هویج‌ خرد کنی و ترشی بسازی از من که بوی لطیف تو را توان ِ من نیست چه برسد به آنکه تو را ساخت که از رایحه‌ات جهانی آباد است و جهانی دگر بر باد و چه توازن مسخره‌ای.

 

گفت: هر جا که کشم زود بیا و ما رفتیم و اصلاً فکر نکردیم شاید جاهای بد برده باشد ما را و بخواهد دور جهان بگرداند ما را و انگشت شست را نشانمان دهد و بگوید چهل مانده تا کامل شوی و هر که صد در صد می ‌شود تقریباً ده هزار و این نشان می‌دهد که چقدر ریاضیات ما خوب است.

 

به جان مادرم اگر اینجای متن مرا تنها بگذاری و بروی و بگویی که دیوانه، دیوانه شده است از این به بعد نه من نه تو، عکسامو پاره کن. منم نامه‌هاتو پاره می کنم. اسمتم از لینکام پاک می‌کنم تا دیگه وقتی رفتی وبگذر ببینی هیشکی از من به تو نیامده و از تو به من نیامده‌ها را می‌شمارم و هر که بامش بیش برفش بیشتر.

 

سالهاست که تو را می‌شناسم ومی‌دانم تو یک من هستی با تقریب صد در صد و این را به هیچ بنی‌بشری نگفته بودم که بدانند که من یک تو هستم با تقریب صفر و اگر خانه خراب است و بر آب است بیا تا برویم.

 

من یک کلمه هستم دوستان، یک کلمه که اگر یک حرفش هم اشتباه نوشته شده باشد دیکته 19 می‌دهند این معلمانی که دیده می‌شوند ولی خوانده نمی‌شوند و هی کلمه یاد می‌دهند و می‌گویند که با درخت جمله بسازید و اگر بگویید: ما رو باش اسممونو رو چه درختی جا می‌زنیم میگن ای‌وای ما نباید درختان را با میخهای تیز اذیت کنیم و به نظر من هم یک انسان فهمیده اسمش را روی درخت حک نمی‌کند بلکه با درخت باید جمله ساخت، آنهم جمله های خوب مثلاً من یک درخت هستم چه ایرادی دارد که حرف بد می زنی؟

 

کم‌کم به نتیجه می‌رسی چه آدم بیخودی را لینک کرده بودیم تا حالا و خبر نداشتیم ولی مژده باد که من توام ای  احمق با همان کربنها و همان ترکیب حلقوی از گردش مسدّس از هیدروژن و کربنهای شهیر با این تفاوت که یکی بنزن می‌شود و یکی بنزین و یکی اودکلن دوچه‌گابانا!

 

ما هم تو شدیم و مهم نیست که ماهیّتمان با ماهیت شما در کدام حلقه از این ترکیب مثمّن متفاوت است مهم این است که:

 

من خرگوش‌ترین هویج جهان هستم با دندانهای نارنجی و گوشهایی به شکل تو

تو هویج‌ترین معشوقه‌ی جهان هستی با قلبی سفید و دندانهایی به شکل من

و او معشوقه‌ترین خرگوش جهان بود که باز از هجوم ِ باز به شکل شهباز در می‌آمد

برای کهنسالترین درخت، یک بسته‌ی شش‌تایی ِ تیغ ژیلت هدیه‌ی خنده‌داری‌ست هشدار!

یا کنارم بیا یا باز کنارم بیا

که من باز می‌شوم

شهباز می‌شوم

چه طرّاری

ای فراری

.

.

.

چه از ترس ِ شهباز

جه از نگاه طنّاز

تن ناز

 

من مفاعیل نمی دانم، هُش!

 

گرگ که پیر می‌شود، گوسفندا میان جلوش بندری می‌رقصن. بیا! 

 

از دیروز تا جواد، عشق همان بود که بود

گفته بودم چو بیایی غم ِ دل با تو بگویم. اومدی، امّا دیدم دست ِ تو سرده، گفتی اونروزها دیگه برنمی‌گرده.

پ.ن۱: از دیروز تا جواد، عشق همان بود که بود

دست‌به‌مهره بازیه

دست‌به‌مهره بازیه

من برای خودم یک نود الیت روی اجاق گاز گذاشتم و پای دهکده جهانی نشستم و دیدم که فولاد پوست انداخته و گویا اوضاع خوب است. آهنگ "سیر" مسعودخان شعاری رو گذاشتم بکگراند و برای خودم یک بوم سفید باز کردم. اول برای خودم یک شطرنج کشیدم و بعد پاک کردم. بعد مهره‌های شطرنج رو کشیدم و چون دست‌به‌مهره بازی بود دیگه پاکش نکردم. توی ذهنم شیارهایی از کنار جاده و خطوط میان بزرگراهها در تردد بودند. برای خودم یک جاده کشیدم که درخت داشته‌باشد و سبز باشد و کلی سورپرایز شدم که درخت دارد و سبز است. با خودم فکر کردم، گفتم نکند واقعا پاییز نباشد و اونوقت من.... از این خیال بیرون اومدم. کمی ‌هم خندیدم. گفتم برای خودم یک شب هم بکشم که ستاره داشته‌باشد و ماه داشته‌باشد و پنجره داشته‌باشد و با خودم فکر کردم بهتر است در هم داشته‌باشد که در بزنند و من حدس بزنم یعنی چه کسی می‌تونه پشت در باشه این موقع شب؟ من کلی با خودم خندیدم. اصولا من خیلی با خودم می‌خندم و کلی با خودم رفیقم. در این افکار بودم که در زدند و من گفتم چه جالب. رفتم دیدم درخت پشت در است و سبز است و من باز هم سورپرایز شدم. من می‌میرم برای سورپرایز شدن از هر نوعش. بعضی وقتها هم که غلظت سورپرایز خونم میاد پایین برای خودم پیامک می‌فرستم و باز می‌کنم و می‌خونم و سورپرایز می‌شم. البته دوستان معتقدند که من در تعریف سورپرایز و تفاوت آن با دیوانگی یه‌خورده مشکل دارم. اصولا من با تعاریف مشکل داشتم از بچگی. مثلا توی تعریف جلگه و دلتا و توندرا و تایگا یا تعریف گوش میانی و بیرونی و داخلی. داشتم از نقاشی می‌گفتم. بعدش برا خودم یک قلعه کشیدم که نزدیک زمستان باشد و دست‌به‌مهره باشد و گرم باشد و اسب هم داشته باشد و اگر راه داشته باشد فیل هم داخلش باشد. من بلد نبودم داخل رو نقاشی کنم. به همین خاطر یه قلعه کشیدم با محتویاتش. بعد فک کردم و گفتم خب هیشکی نمی‌تونه ایراد بگیره که چی تو قلعه هست و اینا. مگه اینهمه آدم نقاشی می‌کنند کاری به داخلش دارند که چه دارد یا ندارد؟. نقاشیم داشت تموم می‌شد که دیدم یه بوی عجیبی تو خونه پیچیده. من شنیده بودم که نقاشی ها بو نمی‌دهند و این مرا بسیار به تعجب واداشت. من اصولا وقتی تعجب می‌کنم قیافه‌م خیلی خاص می‌شه. شبیه موزی میشه که از فاصله 24 متری با دمپایی ابری زده باشی تو سرش. البته از این قیافه‌ی خاص من یکی از آیکونهای یاهو مسنجر هم ساخته اند دوستانمون تو یاهو که مراجعه کنید به اونجا. مسیر بو رو دنبال کردم و دیدم نود الیت روی اجاق گاز جزغاله شده و من گرسنه ام هنوز. سریع برگشتم و آن گوشه ی تصویر برای خودم یک تخم مرغ کشیدم و کلی التماس کردم که جوجه نباشد آن داخل. صدای ساز مسعود هنوز غوغا می‌کرد. نشستم و به اون راننده تریلر دیشبی فک کردم. یعنی کجا می‌تونه باشه الان؟ همون راننده‌ای که با اینکه تریلر مال ِ خودش بود. با اینکه بازوهای قوی‌ای داشت. با اینکه هشت تا جعبه ۱.۵ تنی بار زده‌بود روی یدک‌کش تریلر . با اینکه می دانست که تا نخواهد و تا روشن نکند راه نمی‌افتد این غول هژده چرخ. با اینحال به شدت هل می داد اژدهای خاموش را با بازوانی که توان نداشت اینهمه بار را. راننده‌ی باهوش یا ما رو گرفته بود یا دلش سوییچ‌زدن نمی خواست. مست می‌کرد و داد می‌زد: یه مرد پیدا نمی‌شه دستاشو قلاب کنه من از این دیوار برم بالا؟

پ.ن صفر: کی جواب این سوال رو می‌دونه؟.

پ.ن۱: یادم رفت بگم که من برای خودم یه ذوزنقه هم کشیدم، با اینکه هیچ چیز داخلش پیدا نیست انگار.

پ.ن۲: اینهمه که گفتی درد داشت لیلا، غم داشت لیلا!

در کوچه باد می آید اما تو باور نکن

دستهای خیسش را از پنجره بیرون کرد

در کوچه باد نمی‌آید

به گمانم این همه شعر یک شایعه بیشتر نبوده تا امروز

یا نتایج هواشناسی شاید

پ.ن: NACET

مرتبط: اين نمي شود كه باد از كوچه ما بگذرد و خبر نكند

همآغوشی عقربه ها

همآغوشی عقربه ها

ساعت دیواری

پیرزن از خواب بلند شد و یک راست رفت سراغ ساعت‌دیواری و دستمالی به سر و روی ساعت کشید و ثانیه‌شمار هر کاری کرد نگذارد که پیرزن باطری ساعت را عوض نکند نتوانست. پیرزن زیر لب غر می زد: نمی دونم این ساعت چه مرگش شده، دم به ساعت باطری تمام می کند پدرسگ!

ثانیه‌شمار آن روز حالش بیشتر از هر روز دیگری گرفته‌تر بود. یک هفته‌ای می شد که بی حرکت یکجا ایستاده بود و با این‌که دلش نمی خواست که پیرزن بیاید و دوباره راهش بیندازد ولی مجبور بود. می دانست که دوباره روز از نو است و روزی از نو. با اینحال خمیازه ای کشید و یه حرکتی به ماهیچه های پاهاش داد و شروع کرد به سگ دویی. می گفت: حکایت ما شده است این که صبح تا شب بدویم برای این جوان قد بلند و آن بانوی خپل که هل بدیم و راه بیفتند و ساعت را به این پیرزن خرفت نشان بدهند. دلش بدجور پر بود. می گفت: همین ساعت شمار خپل که باید کلی دورش بچرخی و فدایش شوی تا نعشش را جابجا کند. ساعتی یکبار هم که می رود زیر این دقیقه شمار قدبلند جوان و هی کلی التماس من می کند که: جان مادرت وایسا بگو باطری تمام شده.

خنده‌ام گرفته بود گفتم: حالا راه ندارد مثلا حرکت نکنی و بگویی که باطریش بنجل است و خراب است و یکجورهایی سر پیرزن را شیره بمالی رفیق. آهی کشید وگفت: رفیق! خداییش تو یکی دیگه سربه‌سرم نذار برو بذار یه کارم برسم. قرار است تا فردا 1440 دور بزنم تا خواب نماند این پیرزن خرفت و گرنه آقاشان گفته‌اند از این ساعتهای بدون عقربه می خرند که هم نور دارد و هم سور. آنوقت ناله های این دو رفیق به کنار باید بوی همآغوشی این پیرپاتالها را هم تحمل کنم در سطل آشغالی. انگشتش را گذاشت در مرکز ساعت و شروع کرد دیوانه وار به دور آن دو چرخیدن.

 

پ.ن1: در راستای اینکه یه مدت بود بلاگفا هیچ مشکلی به هم نمی زد آقایان علمای وبلاگ آمدند و یک قسمتی اضاف فرمودند به این شکل که: عدد روبرو را تایپ نمایید:  و برای اینکه سرگرمی‌ای باشد برای کاربران، بعضی وقتها عدد روبرو را نشان نمی دهند تا آنجای لقتان بشود انشالله

 

من به خود نآمدم اینجا تو چطور؟

تلفیقی از یک روانشناس و یک اقتصاد دان به راحتی می تواند قیمت خودشناسی را تعیین کند. در حالیکه برای تعیین تاوان خودشناسی به تلفیقی از یک روانشناس و یک جامعه شناس نیاز داریم. 

پ.ن1: هر کلمه ی آبی رنگ یک لینک نمی تواند باشد.

بازی

یکسال پیش 09/08/1386 (خواب لارسپیوا)

خاله گیسوباف

من یک رویاپرداز حرفه ای هستم و تو یک رویای نافرجام، بیا عمو زنجیرباف بازی کنیم. من زنجیرهایم را برایت ببافم و تو گیسوانت را برای من. هر که زودتر نخود و کشمش بیاورد برود پشت درخت چشم بگذارد و آن یکی بیاید آرام از پشت بغل کند و بگوید: نازنین تو که رسم گریه نمی دانی دستمال برای چه سفارش می دهی؟ و آنوقت هر دو بزنیم زیر خنده و به یاد پارسال که اواسط دی برف آمد با زغال روی دیوار خانه هی خطهای کج و معوج بکشیم و دوباره هر که اول به آخر دیوار رسید برود و کنار شومینه چشم بگذارد و رسم گریه کردن بیاموزد و بیازماید و من در تو بیامیزم که هیچ راه فرارم نیست. دلم می خواهد هی چهارشنبه بشود و من هی خوشحال باشم که فردا تا دیروقت آرام می خوابم کنار دستمالهایی که از ابریشم خالص است و نمک ندارد که فشار خونم هی بالا رود و تو بگویی: مگر نگفته بودمت دام بلا همین است که هست. و من دیوانه شوم و بیایم بنشینم کنارت و تا خروس خوان صبح با زنجیرهایم بازی کنی و گیسوانت را به قرعه بگذاری که شاید من از هزاران لابد.

پ.ن۱: از دور خدایا کردن سالک 

پ.ن۲: تفنگ سر پر

Game Over

Game Over

همه از روی تو و بوی تو و رنگ رخ و چهره و رخسار تو مدهوش ولی من ماندم. یا تو و رنگ تو و بوی تو و چهره و رخسار تو از بیخ غلط بود و همه دیوانه. یا من از رنگ رخت هیچ نمی دانستم. من همانم که خر از نعش من و جسم من و روح من و رنگ سراسیمه ی من مدهوش است. یا من و نعش من و جسم من و روح من و رنگ سراسیمه ی من مبهم بود. یا همان خر کمی از حد مجازش به در آورده و بیش از همه خرها خر بود. جان ِ من سنگدلی دل به همین شیشه زدی کافی بود. بهتر آن نیست که از خنده ی سرمستی خود جامه ی سرمستی ما را به در آریّ و بگویی زکّی؟ من همانم که بلاگفا به مامانش می گفت: دیدی آخر به نگاهی سر دیوانه بریدم وَ فینیش!

پ.ن۱: خواهشمندم متن را در قالب نثر ِ مسجّع ِ مقتول، قرائت فرمایید.