بازی
یکسال پیش 09/08/1386 (خواب لارسپیوا)
خاله گیسوباف
من یک رویاپرداز حرفه ای هستم و تو یک رویای نافرجام، بیا عمو زنجیرباف بازی کنیم. من زنجیرهایم را برایت ببافم و تو گیسوانت را برای من. هر که زودتر نخود و کشمش بیاورد برود پشت درخت چشم بگذارد و آن یکی بیاید آرام از پشت بغل کند و بگوید: نازنین تو که رسم گریه نمی دانی دستمال برای چه سفارش می دهی؟ و آنوقت هر دو بزنیم زیر خنده و به یاد پارسال که اواسط دی برف آمد با زغال روی دیوار خانه هی خطهای کج و معوج بکشیم و دوباره هر که اول به آخر دیوار رسید برود و کنار شومینه چشم بگذارد و رسم گریه کردن بیاموزد و بیازماید و من در تو بیامیزم که هیچ راه فرارم نیست. دلم می خواهد هی چهارشنبه بشود و من هی خوشحال باشم که فردا تا دیروقت آرام می خوابم کنار دستمالهایی که از ابریشم خالص است و نمک ندارد که فشار خونم هی بالا رود و تو بگویی: مگر نگفته بودمت دام بلا همین است که هست. و من دیوانه شوم و بیایم بنشینم کنارت و تا خروس خوان صبح با زنجیرهایم بازی کنی و گیسوانت را به قرعه بگذاری که شاید من از هزاران لابد.
پ.ن۱: از دور خدایا کردن سالک
پ.ن۲: تفنگ سر پر