ما، گرفتار ِ تو نه! بلکه دچارت شدهایم
بالا نویس ۱: به عبارتی اینهمه راه که به تو می رسد را ما جارو کنیم، چند روز طول می کشد به شما برسیم، اگر برف نیاید و به عبارت ساده تراینهمه راه که به تو می رسد را پارو کنیم چند روز؟
و امّا بعد:
ما، ترتیبدادهشدهترین حفرههای جهان هستیم که از تمام قلّه های نرم چروکیدهترین ابزار محبّت، حجیمتریم، چه به رنگ کالباسی باشد و چه قهوهای روشن. ما با چشمهای میشی رنگ و به قول دوستان موافق عسلی، به قهوهای پررنگترین قلّههای محبت چشم دوخته بودیم که شاهرگهای حیاتمان را گشاد و گشادتر کند و بعید بود که گرفتار نشویم.
ما، گرفتار ِ تو نه! بلکه دچارت شدهایم
دقیقاً دچارت شدهایم چنان که در هیچ قانون ِ "دو دو تا چارتایی" نمیگنجد دچارمان و دچار ما تنها دچار جهان است که دو در چار است و هشت است و من ناگزیرم از اینکه بگویم من به شخصه "به شکل ِ هشت در آمدهترین" خشتک ِ جهان هستم که از تمام ِحفرههای مرتب اصیلترم و اصالت ِ من حتی از دچار تو، گرفتارتر است، هرچند که اسارت ِ تو از اصالت ِ من دچارتر.
و من به کلمات ِ محترمی که در آغوش ِ تو بر دیوارهای محترم نوشتهام احترام میگذارم و به کلمات ِ محترمی که در گوش ِ من خواندهای احترام میگذارم و به بوسههای محترمی که تفسیر کلمات ِ روی دیوار را در گوش من، تلفّظ میکرد احترام میگذارم و در کمال ِ احترام بوی محبتهای قهوهای رنگت را سه بار لای سمبوسه های خجالتی میپیچم و سمّ گوارای تو با تفسیر کلمات ِ زیر سایهبان ِ هشت ِ تو را که انگار به میدان آزادی ِ تهران می ماند را سرمیکشم به امیدی که باد بیاید که ما را صبا قول ِ مساعد دادهاست که بیاید و گره از زلف ِ تو و گیس ِ تو و جعد ِ نگاهت، بگشاید، برود.
من از شیار ِ قرصهای آسپرین که سرماخوردگیهای ِ کودکی ِ مرا به دو قسمت مساوی تقسیم میکند به سوی شیار ِ بین سینههای تو که دست ِ بر قضا، بزرگسالیهای تو را به دو قسمت مساوی تقسیم میکند، چشمهای ناقلایی روانه میکنم که انگار "برفهای آخر اسفند از میان ِ شیار کوههای بلند، آب میشوند و جاری میشوند و دریا میشوند" را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده باشم.
من "به دریا سنگ میاندازم"های کودکی را که هر که حلقهاش بیشتر مَردتر، فراموشم نمیشود که نه اثبات موج بود و مولکولهای آب و نه برهان خُلف بر "سنگ که بر باد میزنی را حلقهای نه"
باد میآید و میآید باد، و باد، آب نیست که سنگ بیندازی و حلقه بشماری برای شمارش کروموزومهای مردانگیت که اوّل!
باد میآید و میآید باد که حلقه کند زلف ِ زنانگیت را و هر که حلقه شمارد و گمراهتر شود از بوی زلف ِ تو، اوّل!
باد میآید و حلقه میکند تمام شامپوهای سانسیلک و اسکالا و پنتن را که راست میکند رفتار ِ نامتجانس ریشههای مجعد ِ زلف تو را که باد، دشمن سشوار است و امان از آقای ادیسون!
ما را صبا قول ِ مساعد دادهاست که بیاید و گره از زلف ِ تو و گیس ِ تو و جعد ِ نگاهت، بگشاید، برود. قول ِ باد، باد است و آب نیست که جاری شود و سنگ بیندازی و حلقه بشماری و یقین حاصل شود که آب، آب است.
قول ِ باد، باد است عزیز و من به مساعدترین تعهّدهای باد دل بستهام که بیاید و گره از زلف ِ تو بگشاید و حلقه بشمارم نه از باب ِ اثبات ِ وجود ِ باد، که قول ِ باد، باد است که انگشت که میکنی لای آنهمه سیاهی مجعّد، "خون میشود دل ِ مرا" را خون میکنی که "نه شعرم میآید" را آرام می کنی با دلم که منم، فریاد از این تنم.
که فرمود:
به زیر ِ آن درختی رو که او گلهای خر دارد
زنجان- فروردین 1387
پ.ن1: اینم سوغات سفر شش روزه
بازگشت کشاورز دم غروب از سر کار از زمینی که در آن طرف "تلخه رود" است و خانه اش در این سمت، به همراه اسب و الاغ خستهاش و گذر از آب. با تشکر از مامان ِ یاومورلو که شکارچی این صحنه بود. این صحنه نزدیکیهای روستای ریزعلی خواجویاینا و در هنگام حرکت از شیشهی مسدود ِ قطار گرفته شده، به عبارتی من رقص بلدم، اتاقه یه کم کج بود. البته همه اینا که نوشتم از سر کار بر میگرده حدسیات بودن. و گرنه من چه می دونم از کجا می اومده. خواستم یه کم شولوغش کنم تفسیر عکسو


