لاجرم آنکه منم وزن تو بود

من رفتم و تو دستی *** صاحبدلان خدا را

 در قانون بقای انرژی

صداهایی که به گوش نمی‌رسد چه می‌شود؟

در قانون بقای انرژی

وقتی صدا جرم نیست

وقتی صدا صلب نیست

وقتی صدا ماده نیست

اینهمه دوستت دارم را سنگ اگر بود و شیشه اگر بود و شیشه، گرد اگر بود و گرد اگر گرداگرد بود، در حول تو چرخیدن همانقدر انرژی می‌برد که اینهمه صدا.

وقتی این‌همه کلمه ماده نیست

و این‌همه کلمه جرم نیست

و این‌همه کلمه صلب نیست

به کجای این آسمان باید آویختن این همه جسم را که ماده است و صلب است و جرم.

حتی مجرم جرم دارد که در هر عددی حتی 9.8 ضرب شود وزنی نمی‌شود که تحمل بایدش.

پ.ن۱: تبدیل می شویم. بی پرده بی ریا (صدای سرفه ی برادرانه)

پ.ن۲: صاحبدلان خدا را

هوای حرف تو آدم را عبور می‌دهد از کوچه باغهای حکایات

و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

از دو سوی باران عشق می‌بارد و از دو سوی دیگر تگرگ درد و دو سوی دیگر در صف، که شش جهت است این مکان، قبله در او چه می‌کند؟

شش از تو و هشت از من

در دستگاه رقص

گوشه ی ابروی تو

و گوش تا گوش آبروی من

و اینک میانه‌ی میدان

من از ارتفاع تو هراس دارم و از بالا رفتن از تو که هرچه بالاتر می‌روم وسعت پهناورتری از جهان را می‌بینم و احتمال دنده شکستن در هر سقوط بیشتر. به زودی خواهم افتاد از آن دراز بلند به این پهناور وسیع و روی ذره‌ذره من ذرتهای وحشی خواهند کاشت و ذرت مکزیکی در سر هر چهارراه طعم مرا خواهد داد.

شراب را بدهید. شتاب باید کرد.

پ.ن: طعم زهرمار می دهد در وسط صحنه رقص در یک عروسی بزرگ: دفِ دیوانه

تمام حفره ها به تو ختم می شوند

یک لیوان آب جوش

سیگار پشت گوش

خال سینه توی عکس بی روتوش

و انقلابی در من

با چاشنی جوش و خروش 

آرام بلند می‌شوم و یک پاکت نسکافه فست درینک داخل آبجوش می‌ریزم و سیگار را از پشت گوشم برمی‌دارم و آتش می‌زنم. چند پک ممتد می‌زنم و چند قلپ نسکافه داغ می‌خورم. سیگار را روی خال سینه‌ات خاموش می‌کنم. روی تخت دراز می‌کشم و از سوراخ عکس به خال سینه‌ات در عکس روی دیوار نگاه می‌کنم . جوش و خروش من می‌خوابد. سیگاری پشت گوش می‌گذارم و به سمت عکس روی دیوار راه می‌افتم. از هر سوراخ که نگاه می‌کنم تو را می‌بینم.

امان از بوسه بر گردن

امان از بوسه بر گردن

ظهر است

گنجشکها در پناه هم به زمستان می‌‌روند

تو ساده و ثانیه

و اما من

امان از بوسه بر گردن

مزرعه آقای لارسون مثل همیشه سبز بود و بهار و زمستان زیاد بهار و زمستان نبودند در مزرعه آقای لارسون. آقای لارسون صبح بود و  بعضی موقعها هم شب می‌‌شد و خیلی وقتها هم عصر بود اکثراً و این بود که آقای لارسون می‌‌گفت: یگ گردن ِ امان از بوسه همیشه بهتر از یک رشته موی ذخیره است. آقای لارسون از صبح علی الطلوع که می‌‌خوابید تا خود بامداد فردا که بیدار می‌‌شد تماماً وراجی می‌‌کرد و اکثریت قریب به اتفاق و اقلیت محدود به اتحاد می‌‌گفتند: این که یک رشته موی چیست که نه فانوس است که به دست روز باشد و نه روزنامه که به دست شب باشد و نه مزرعه که به دست عصر آویزان پس چیست و این بود که آقای لارسون همیشه یک لبخند ساده روی لب داشت که اسمش را گذاشته بود لبهای ثانیه. یعنی اتیکت زده بود. دقیقا روی دندانهایش. که وقتی دو نقطه دی می‌‌شد نام تا نام ثانیه می‌‌شد و لب می‌‌شد و هی می‌‌چرخید دور خودش و یک نخودفرنگی تصادفی از قوطی کنسرو می‌‌آورد بیرون و می‌‌گفت: چشمهایتان را ببندید دوستان و حالا این یک حبه ذرت است. و دوستان که چشم باز می‌‌کردند هنوز نخودفرنگی بود که یا متفرق می‌‌شدند و یا می‌‌گفتند که یعنی چه؟ و آقای لارسون می‌‌گفت هر وقت که شما چشم می‌‌بندید این یک حبه ذرت است پس تلاش کنید چشم‌هایتان را نگشایید واین یک حقیقت می‌‌شد که فقط آقای لارسون آن را می‌دید. آقای لارسون همیشه می‌‌گفت: دلتنگی خصیصه ی فرشتگان است و بوسه کردار آدمیان. آقای لارسون از لارسپیوا خواسته بود شخصیتی برایش خلق کند و قسم داده بود جان مادرت هیچ وبلاگ جدیدی به اسم من احداث نکن. ادامه دارد.

کلمات کلیدی: ابونعناع درونی، آشیق سرسونت، ابوحلیم حلماژی

کیست؟

تمام من از من جدا نیست. نیست.

01010101

رویای زمستانی من برف است در دل این شهر همیشه گرم. حالا هی تو بخند.

خیال ارتفاع ندارد. نردبان نمی شناسد. اتم ندارد. در آب حل نمی شود. خیال عجیب است زنهار!

پ.ن۱: دو راهی