و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

از دو سوی باران عشق می‌بارد و از دو سوی دیگر تگرگ درد و دو سوی دیگر در صف، که شش جهت است این مکان، قبله در او چه می‌کند؟

شش از تو و هشت از من

در دستگاه رقص

گوشه ی ابروی تو

و گوش تا گوش آبروی من

و اینک میانه‌ی میدان

من از ارتفاع تو هراس دارم و از بالا رفتن از تو که هرچه بالاتر می‌روم وسعت پهناورتری از جهان را می‌بینم و احتمال دنده شکستن در هر سقوط بیشتر. به زودی خواهم افتاد از آن دراز بلند به این پهناور وسیع و روی ذره‌ذره من ذرتهای وحشی خواهند کاشت و ذرت مکزیکی در سر هر چهارراه طعم مرا خواهد داد.

شراب را بدهید. شتاب باید کرد.

پ.ن: طعم زهرمار می دهد در وسط صحنه رقص در یک عروسی بزرگ: دفِ دیوانه