هوای حرف تو آدم را عبور میدهد از کوچه باغهای حکایات
و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
از دو سوی باران عشق میبارد و از دو سوی دیگر تگرگ درد و دو سوی دیگر در صف، که شش جهت است این مکان، قبله در او چه میکند؟
شش از تو و هشت از من
در دستگاه رقص
گوشه ی ابروی تو
و گوش تا گوش آبروی من
و اینک میانهی میدان
من از ارتفاع تو هراس دارم و از بالا رفتن از تو که هرچه بالاتر میروم وسعت پهناورتری از جهان را میبینم و احتمال دنده شکستن در هر سقوط بیشتر. به زودی خواهم افتاد از آن دراز بلند به این پهناور وسیع و روی ذرهذره من ذرتهای وحشی خواهند کاشت و ذرت مکزیکی در سر هر چهارراه طعم مرا خواهد داد.
شراب را بدهید. شتاب باید کرد.
پ.ن: طعم زهرمار می دهد در وسط صحنه رقص در یک عروسی بزرگ: دفِ دیوانه
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۰/۲۱ ساعت توسط دیوانه مسطح
|