
من بر هیچ سوارم. به یاد تو که میچرخد و میچرخد.
به نام تو که بر دیواره قلب. من بر هیچ سوارم و نام تو باد. یاد
تو به شهرهای بزرگ رفتی و من ماندم. برای رفتنت اما چه تاریخها که ندادند و چه صبحها که چه صبح و چه شبها که چه شب، من کنار شومینه یاد تو را لای کاغذ میپیچم. نامت را که همیشه روی دیواره قلبم بودها را برایت لای یک کاغذ ترد میپیچم. من کنار شومینه سیگاری میگیرانم و به شهرهای بزرگ میاندیشم. لیست بزرگترین شهرهای جهان را لای کاغذ میپیچم از توکیو تا مکزیکوسیتی. و انبوه چشمها را در لابلای اینهمه چشمهای سرگردان در دل شهر های بزرگ
شهرهای بزرگ همان خاک را دارند که شهرهای کوچک با رویش نامنظم هندسی، و خاک از شهرهای کوچک که عاشق خاک های شبیه میشوند در شهرهای بزرگ.
از شمس العماره تا برج میلاد و سقوط آزاد از برجهای بلند دردناکتر است با طعمهایی در استخوان که خاک به خاک و کربن به کربن و توازنی از همه چیز به همه چیز.
من از خاکهای سرد با انگورهایی که در استخوان مقدس پدر، از زمان تا کوندالینی، در زهدان مادر از زمان تا نافهای متصل و برشی عرضی از خاک سرد تا هیاهو، از زمان تا خاک سرد. فاصله ای که میان دیواره های مادر تا آغوش خاک بر زمان.
سرعت حیات حاصل تقسیم فاصله ی بین نرینه و مادینه بر زمان. و شب نطفه ی خفیّه در دل روز که غروب سر بر میآورد در جهانهایی که کروی نه.
از خاک چین، ساعتهای سوئیس و از خاک آرژانتین، گندمهایی برای کشتیهای فلزی غول پیکر از معادن موزامبیک با سوخت هایی از ونزوئلا برای مردمان دهلی نو. و گندمهایی که در تنورهایی آهنی با کابلهایی مسی از معادن سرچشمه برای خاک، که خاک عاشق خاک با نامهایی از فرهاد و شیرین و تواتر زمان. برای من که عاشقانه ی تو. از آنچه که تو نطفه ای در من با شبهایی که در روز وسرمایی که در مرداد کجاست؟
و زمان آنچه که برای عیسی نام محمّد در ستونهای آن بالا که ما فقط اسمش را شنیده ایم با انگشت اشاره. و زمان آنچه که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی. و تو در دل خاک نشستی که نبود و گندمهای کشمیر برای آقای آناند توانی که در مزارع هلسینکی، نیم خیزی از نگاههای اول به صورتهای مادینه برای جفت گیری از دلارهای حلال از عرق جبین، و هلهله هایی در توری عروس برای خاکهایی که کوره نرفته، و نگو که ما همه احمقیم که آقای آناند با انبه هایی در کوندالینی برای زهدان ماریا در خیزش مارهایی که خاک سرد در هیبتی که خاک از سه هزار متر اعماق آفریقا، طلاهایی برای گردن ِ 1976 در سالهایی که بخش بر زمان برای سرعت حیات که فرمود:
زخاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
که یا جلال الدین برای تنورهای سرمستی از بلخ تا قونیه، ویا خمیر و نانبا هر دو از خاک ،از آرژانتین تا کشمیر با توان بازو از کربن و فسفات مغز.
من ذهنم که- مال کیست؟- را برای تو میفرستم در شومینه هایی که از درختان دانمارک در سرمای استخوان سوز مونترال از زمان تا من که در کولرهای گازی ژاپنی ، تصویر تو را که گیج به دنبال تدریس در دانشگاه واترلو نقاشی میکند به تناوب تکرار میکند را هستم.
و من هستم را برای همه که در حبابهای ریز مرگ، محلول در حیات برای انبساط و فراگیری تمام ذهن برای آرامش در خاک که در انتظار تو، این همه عاشقانه را کاسه ی لیلی نامیدی و انصاف نیست که دو چشم بینا و دو گوش شنوا برای فرصتهای کوتاه تقسیم بر زمان.
و یک اگر خدا بود و دویی نه آنکه از خاک تا خاک، تا سه که قبل از پیدایش یک و دو تنها بود در قلبهایی که من نبودم و تو نشستی و از چهار تکرار است برای حاصل جمعهایی که با مرگ از یک تا سه در نوسان است.
با شهرهایی که بیهوده سر به فلک نمیکشند با رویش هندسی. و هیچ از وزن زمین کم نمیشود در این تناوب اگر سفینه هایی که در فضا گم میشوند گاه و بی گاه به حساب نیاوریم.
من در کنار شومینه برای تو میگریم با قلبهایی که مرا تنگ در آغوش کشیده اند با نیازهایی که انکار کرده اند این احمقها! تو از فروید احمقتری و از یونگ داناتر و از رییس قبیله ضعیفتر و از چنگیز جهانگشاتر و از تمام عقربهایی که منظور نه!
خاصّه تو اگر بدانی که من در کنار شومینه چقدر با این اندامهایی که از خاک، رو راستم. شتاب میکردی و مرا به یک خواب عمیق میبردی با خاکهایی که در خاک تو فرو میروند با ذکر هایی که خاک برای خاک حلال میشود. که بال پروانه در شانگهای طوفانهای مرا میسازند برای قلبهایی که گم نمیشوند و پیدا نیز. تو کجایی؟
پ.ن۱: دنتافورت
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۱/۲۶ ساعت توسط دیوانه مسطح
|