هر چه پیش آرم خوش آرم؟ دلخجسته می روی

صبح است. لولای مست جیرجیر می کند. چمباتمه می‌نشیند و زانوهایش را در آغوش می‌گیرد. پروانه‌هایش را شمرد. بالهایش را کم آورد. پرواز را علامت دلخوشی زد پیرمرد جوان. ته مانده‌ای از ودکای حلق‌سوز روی میز ناهارخوری مانده بود هنوز. دستی به اندامش کشید. چیزی خواهد کم داشت پیرمرد جوان. "خواهد کم داشت"‌هایش را شمرد. همه چیز مرتب بود. چمدانش را بست پیرمرد جوان.

بازگشت شوالیه 2

من بر هیچ سوارم. به یاد تو که می‌چرخد و می‌چرخد.

به نام تو که بر دیواره قلب. من بر هیچ سوارم و نام تو باد. یاد 

تو به شهرهای بزرگ رفتی و من ماندم. برای رفتنت اما چه تاریخها که ندادند و چه صبحها که چه صبح و چه شبها که چه شب، من کنار شومینه یاد تو را لای کاغذ می‌پیچم. نامت را که همیشه روی دیواره قلبم بودها را برایت لای یک کاغذ ترد می‌پیچم. من کنار شومینه سیگاری می‌گیرانم و به شهر‌های بزرگ می‌اندیشم. لیست بزرگترین شهرهای جهان را لای کاغذ می‌پیچم از توکیو تا مکزیکوسیتی. و انبوه چشمها را در لابلای اینهمه چشمهای سرگردان در دل شهر های بزرگ

شهرهای بزرگ همان خاک را دارند که شهرهای کوچک با رویش نامنظم هندسی،  و خاک از شهرهای کوچک که عاشق خاک های شبیه می‌شوند در شهرهای بزرگ.

از شمس العماره تا برج میلاد و سقوط آزاد از برجهای بلند دردناکتر است با طعمهایی در استخوان که خاک به خاک و کربن به کربن و توازنی از همه چیز به همه چیز.

 من از خاکهای سرد با انگورهایی که در استخوان مقدس پدر، از زمان تا کوندالینی، در زهدان مادر از زمان تا نافهای متصل و برشی عرضی از خاک سرد تا هیاهو، از زمان تا خاک سرد. فاصله ای که میان دیواره های مادر تا آغوش خاک بر زمان.

سرعت حیات حاصل تقسیم فاصله ی بین نرینه و مادینه بر زمان. و شب نطفه ی خفیّه در دل روز که غروب سر بر می‌آورد در جهانهایی که کروی نه.

 از خاک چین، ساعتهای سوئیس و از خاک آرژانتین، گندمهایی برای کشتیهای فلزی غول پیکر از معادن موزامبیک با سوخت هایی از ونزوئلا برای مردمان دهلی نو. و گندمهایی که در تنورهایی آهنی  با کابلهایی مسی از معادن سرچشمه برای خاک، که خاک عاشق خاک با نامهایی از فرهاد و شیرین و تواتر زمان. برای من که عاشقانه ی تو. از آنچه که تو نطفه ای در من با شبهایی که در روز وسرمایی که در مرداد کجاست؟

و زمان آنچه که برای عیسی نام محمّد در ستونهای آن بالا که ما فقط اسمش را شنیده ایم با انگشت اشاره.  و زمان آنچه که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی. و تو در دل خاک نشستی که نبود و گندمهای کشمیر برای آقای آناند توانی که در مزارع هلسینکی، نیم خیزی از نگاههای اول به صورتهای مادینه برای جفت گیری از دلارهای حلال از عرق جبین، و هلهله هایی در توری عروس برای خاکهایی که کوره نرفته، و نگو که ما همه احمقیم که آقای آناند با انبه هایی در کوندالینی برای زهدان ماریا در خیزش مارهایی که خاک سرد در هیبتی که خاک از سه هزار متر اعماق آفریقا، طلاهایی برای گردن ِ 1976 در سالهایی که بخش بر زمان برای سرعت حیات که فرمود:

زخاک من اگر گندم برآید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

که یا جلال الدین برای تنورهای سرمستی از بلخ تا قونیه، ویا خمیر و نانبا هر دو از خاک ،از آرژانتین تا کشمیر با توان بازو از کربن و فسفات مغز.

من ذهنم  که- مال کیست؟- را برای تو می‌فرستم در شومینه هایی که از درختان دانمارک در سرمای استخوان سوز مونترال از زمان تا من که در کولرهای گازی ژاپنی ، تصویر تو را که گیج به دنبال تدریس در دانشگاه واترلو نقاشی می‌کند به تناوب تکرار می‌کند را هستم.

و من هستم را برای همه که در حبابهای ریز مرگ، محلول در حیات برای انبساط و فراگیری تمام ذهن برای آرامش در خاک که در انتظار تو، این همه عاشقانه را کاسه ی لیلی نامیدی و انصاف نیست که دو چشم بینا و دو گوش شنوا برای فرصتهای کوتاه تقسیم بر زمان.

و یک اگر خدا بود و دویی نه آنکه از خاک تا خاک، تا سه که قبل از پیدایش یک و دو تنها بود در قلبهایی که من نبودم و تو نشستی و از چهار تکرار است برای حاصل جمعهایی که با مرگ از یک تا سه در نوسان است.

با شهرهایی که بیهوده سر به فلک نمی‌کشند با رویش هندسی. و هیچ از وزن زمین کم نمی‌شود در این تناوب اگر سفینه هایی که در فضا گم می‌شوند گاه و بی گاه به حساب نیاوریم.

من در کنار شومینه برای تو می‌گریم با قلبهایی که مرا تنگ در آغوش کشیده اند  با نیازهایی که انکار کرده اند این احمقها! تو از فروید احمقتری و از یونگ داناتر و از رییس قبیله ضعیفتر و از چنگیز جهانگشاتر و از تمام عقربهایی که منظور نه!

خاصّه تو اگر بدانی که من در کنار شومینه چقدر با این اندامهایی که از خاک، رو راستم. شتاب می‌کردی و مرا به یک خواب عمیق می‌بردی با خاکهایی که در خاک تو فرو می‌روند با ذکر هایی که خاک برای خاک حلال می‌شود. که بال پروانه در شانگهای طوفانهای مرا می‌سازند برای قلبهایی که گم نمی‌شوند و پیدا نیز. تو کجایی؟

پ.ن۱: دنتافورت

امان از بوسه بر گردن 2

هوا به شدت اواخر تیرماه بود. آقای لارسون گوشه‌ی خلوت مزرعه را آب و جارو می‌کرد. فصل فصل ِ برداشت گندم بود و آقای لارسون تا وقتی که باز بهار بیاید و بذر گندم روی این خاک بپاشد بیکار بود. عادت عجیبی داشت. با آنکه عیالوار بود و هر کدام از بچه‌هایش اراده می‌کردند کار مزرعه را ظرف یک هفته تمام می‌کردند با اینحال آقای لارسون دوست داشت تنهایی گندم را برداشت کند. گاه این کار ماهها طول می کشید. مزرعه آقای لارسون وسیع بود و سقف آرزوهاش کوتاه. همیشه می‌گفت: بچه مهندسش خوبه. آقای لارسون مدتها بود که زیر چشمی عاشق مزرعه‌دار جنوب مزرعه‌اش شده بود. بچه‌ها هم کم و بیش می دانستند که اینکه بهتر است برداشت گندم چند‌ماهی طول بکشد بهتر است تا مهندس نشوند. خانم گل‌گلی مزرعه‌‌دار میانسال همان مزرعه‌ی جنوبی بود و به شدت زیبا. آقای لارسون به شدت عاشق بود و همیشه پیش‌بینی می‌کرد و می‌گفت: خانم گل‌گلی! روزی که تو مزرعه را بفروشی و از اینجا بروی رنگ گندمها دیوانه‌ام خواهند کرد با این گونه‌هایی که تو داری و آن وقت دیگر من نه روز دارم و نه شب. خانم گل‌گلی لبخند می‌زد و می‌گفت: قرار نیست کسی این مزرعه‌ را بفروشد و برود لارسون! و آقای لارسون نفسی به راحتی می‌کشید و می‌گفت: جاست یو!

غروب آن روز که هوا به شدت معلوم نبود کی بود آقای لارسون یک عده مرد جوان کیف به دست را دید که دارند طول و عرض مزرعه را گز می‌کنند. نزدیکتر رفت و از داخل دوربین نقشه‌برداری‌شان دزدکی نگاهی به خانه‌باغ ِ خانم گل‌گلی انداخت. چراغ خاموش بود. آقای لارسون آهی کشید و به سمت مزرعه خود برگشت. یک مشت گندم برداشت و با شدت تمام به آن خیره شد. حرارت مردان جوان در کار کردن بر روی زمین مزرعه، آقای لارسون را وسوسه می‌کرد. به سمت مزرعه خانم گل‌گلی برگشت و پرسید : ببخشین متری چند؟

از فردای آن‌روز پیش‌بینی آقای لارسون به واقعیت پیوسته بود، او دیگر نه روز داشت نه شب. مزرعه‌ی آقای لارسون آنقدر وسیع بود که او روز و شب در آغوش یک یار باشد. حتی دختر ته‌تغاری هم مهندس شده بود آن سال.

پی نوشت: دارد

کلمات کلیدی: ندارد

برچسب: ندارد

پیوست: ندارد

توصیه: به علت واضح بودن "سر و ته یه کرباس بودن مردان" کلیه کامنتهای شبیه این کامنت هیچ زنجبری تلقی نمی شود

نیم امتیاز قدغن

لشکر غایب از بغل، لشکر حاضر از جلو، لشکر خنجر و خطر داشت می‌آمد از قفا

 

بابا انار دارد

دارا زانتیا دارد

من تو را دارم

لشکر غایب از بغل، لشکر حاضر از جلو، لشکر خنجر و خطر داشت می‌آمد از قفا، می‌نشناخت بنده را، بنده ی کژ رونده را. گفت مگر تو کیستی؟ بهر چه ای که نیستی؟

ناگه از آن خمار من، برده ی هر قمار من، بانگ بزد به جان من، های که سرمست منم. رو که از این دست منم. رو که از آن دست منم. این نه منم نه من منم. راه بده که این منم. راه مبر که این منم. شام بده سحر بده جمله ی عاشقان منم.

مهره ها را چیدیم. سفیدها یک طرف. سیاهها یکطرف. هشت سرباز پاپتی به رسم پیاده نظام بی خنجر و خطر، بی دشنه بی پتک، سندان سر و کتک خوار، رهسپار کردیم قدم به قدم. قدم اول با شماست پیادگان جان برکف! در پشت سر شاه تن‌لش سنگر گرفته در سایه‌ی وزیر، سنگین چون تاجداران قرن، باد در گلو و کبکبه در سر و دبدبه در نگاه و بادی در غبغبه که بتازید بتازید که تا باز نمانید. دو اسب سوار ناموزون با قدمهایی به شکل کمی‌به جلو بعد بپیچ به پهلو، و دو پیل بی پیلبان که چشم بسته و خرطوم آخته از شمال غربی به جنوب شرقی و از جنوب غربی به شمال شرقی می‌تاختند. از آرارات تا گواتر و از مسجدسلیمان تا یوکوهاما. دو باروی بتونی با درصد مناسب از شن و ماسه و آهک و سیلیس که اگر ارتش سیاهان از سربازان بی مغز گذر کردند و اسب سواران را زمین کوبیدند و پیلان را به قدرت زهر از پای در آوردند جایی باشد برای پناه که قلعه امن است و ایمن. من

بازی شروع شد. انگشتها روی ساعت روسی. بازی به سبک سوئیسی. برد و باخت انگلیسی. نیم امتیاز قدغن. سفیدها به قصد حمله. سیاهها با دفاع سیسیلی. خون و خونریزی روی شصت و چهارخانه سیاه و سفید که هر که بیشتر بکشد نزدیکترین است به باروی ملکه. و ملکه دامن به دندان گرفته از این خانه به آن به آن خانه. جمله شاه و وزیر و اسب سوار و پیلان بی پیلبان مدهوش ِ آنچه بی دامن از یار پدیدار. بازی تمام می‌شود و مرد سیاهپوش هر چه داد می‌زند نیم امتیاز قدغن گوش کسی بدهکار نمی‌شود. سیاه و سفید به هم می‌ریزد. خاکستری. چیزی بین روز و شب. و شب با تمام قدرت از راه می‌رسد. و امشب می‌شود. امشب شبشه یارم برازجونه. امشب شبشه شیپکتی شیطونه. امشب دل من هوس رطب کرده. بله درست حدس زدید عاشق شده از عشق تو تب کرده. آهای آقای الکساندر فلمینگ! ناموست بر باد مباد. تب بر بیاور و از آن هاگهایی که خون را بی عفونت می‌کند. اوف می‌کند. روی هر تختی مردی افتاده از هر رنگ و لشکر ثالثی از بغل و جلو و عقب، غایب و حاضر و بی خنجر به شهر می‌تازد. سیاه و سفید می‌بازد. هلهله ای در لندن بر پا می‌شود. امشب شبشه یارم بیرمنگامه. بی رگ و بی نامه. بی ریشه بی رعشه. لرزه بر اندام من می‌افتد از اینهمه حضورت ای آنکه این نه منم نه من منم. تنم.

پ.ن۱: همیشه تا ۳ حرکت اول همه چیز بوی صلح می دهد.

ادامه نوشته

تنگ است بر او هر هفت فلک چون می رود او در پیرهنم

به هر بوی و به هر کوی

بدان سوی و بدین سوی

 به دار است دل من

 به یک رشته از آن موی

یا مثلا شنیده ای که بگویند فلانی انگشتش لای فرفره کاغذی گیر کرده و زخم شده یا فلان فیلسوف نهیلیده از نخی آویزان بوده و نفس بریده، یا فلانی در چاله ای افتاده و ضربه مغزی شده؟ من هم نشنیده‌ام، که تن را صواب تن است و جان را عقوبت جان که هر چه زهر قوی‌تر پادزهر مثمرتر و هر چه شمشیر برنده‌تر، سپر آزموده‌تر. اینک با مسلسل و هواپیمای اف-14 به جانم فتاده ای. ما را سپر چیست؟ خطر چیست؟ ثمر چیست؟

آغوش به جان خطر گشوده‌ام و ریه به انفاست آموخته و جزایر پانکراس به هر درصدی از تو آغشته به هر رنگ و به هر بوی و به هر کوی، بدان سوی و بدین سوی ، به دار است دل من به یک رشته از آن موی.

این تن ِ به کثرت سنگین که نماینده‌ی تنهای تمام جهان است از آن گیسوی باریک و دلربا که مشمول فیلسوف پوچگرا و نخ ِ ملیله‌دوزی‌ست آویزان است و هر چه گره قوی‌تر می کنی، دل به لرزه‌افتاده‌گشتگی را نحیف‌تر که معنای آنی و جانی. پرواز را در پیاله کن و دور این مجلس بگردان وما با چشمهای نیمه بسته نیمه باز، نیم هوس آلوده نیم ناز، نیم سرگشاده و نیم آغشته به راز، قدح سر می‌کشیم و شکل پرواز را روی مردمک چشمانت با مسلسلهای زمین به زمین ترسیم می کنیم. تو هر چه آزموده‌تر بیناتر. و من هر چه سوراخ‌تر بی‌سپرتر. 

پ.ن۱: سکه کج