امان از بوسه بر گردن 2
هوا به شدت اواخر تیرماه بود. آقای لارسون گوشهی خلوت مزرعه را آب و جارو میکرد. فصل فصل ِ برداشت گندم بود و آقای لارسون تا وقتی که باز بهار بیاید و بذر گندم روی این خاک بپاشد بیکار بود. عادت عجیبی داشت. با آنکه عیالوار بود و هر کدام از بچههایش اراده میکردند کار مزرعه را ظرف یک هفته تمام میکردند با اینحال آقای لارسون دوست داشت تنهایی گندم را برداشت کند. گاه این کار ماهها طول می کشید. مزرعه آقای لارسون وسیع بود و سقف آرزوهاش کوتاه. همیشه میگفت: بچه مهندسش خوبه. آقای لارسون مدتها بود که زیر چشمی عاشق مزرعهدار جنوب مزرعهاش شده بود. بچهها هم کم و بیش می دانستند که اینکه بهتر است برداشت گندم چندماهی طول بکشد بهتر است تا مهندس نشوند. خانم گلگلی مزرعهدار میانسال همان مزرعهی جنوبی بود و به شدت زیبا. آقای لارسون به شدت عاشق بود و همیشه پیشبینی میکرد و میگفت: خانم گلگلی! روزی که تو مزرعه را بفروشی و از اینجا بروی رنگ گندمها دیوانهام خواهند کرد با این گونههایی که تو داری و آن وقت دیگر من نه روز دارم و نه شب. خانم گلگلی لبخند میزد و میگفت: قرار نیست کسی این مزرعه را بفروشد و برود لارسون! و آقای لارسون نفسی به راحتی میکشید و میگفت: جاست یو!
غروب آن روز که هوا به شدت معلوم نبود کی بود آقای لارسون یک عده مرد جوان کیف به دست را دید که دارند طول و عرض مزرعه را گز میکنند. نزدیکتر رفت و از داخل دوربین نقشهبرداریشان دزدکی نگاهی به خانهباغ ِ خانم گلگلی انداخت. چراغ خاموش بود. آقای لارسون آهی کشید و به سمت مزرعه خود برگشت. یک مشت گندم برداشت و با شدت تمام به آن خیره شد. حرارت مردان جوان در کار کردن بر روی زمین مزرعه، آقای لارسون را وسوسه میکرد. به سمت مزرعه خانم گلگلی برگشت و پرسید : ببخشین متری چند؟
از فردای آنروز پیشبینی آقای لارسون به واقعیت پیوسته بود، او دیگر نه روز داشت نه شب. مزرعهی آقای لارسون آنقدر وسیع بود که او روز و شب در آغوش یک یار باشد. حتی دختر تهتغاری هم مهندس شده بود آن سال.
پی نوشت: دارد
کلمات کلیدی: ندارد
برچسب: ندارد
پیوست: ندارد
توصیه: به علت واضح بودن "سر و ته یه کرباس بودن مردان" کلیه کامنتهای شبیه این کامنت هیچ زنجبری تلقی نمی شود