دردی که از تو بالا می‌رود و در من می‌پیچد برایم آشناست. شبانه‌های مبهم در اکتشاف من از من، در ردّ ِ هر چه منی‌ست.

خیال تو هم خیالی‌ست که نه آبستن افکار من است و نه حامله‌ی وزن من بانو!

خیال تو هم خیالی‌ست ای طعم نیشکرهای مخمور که شکل مرگ من است، و مرگ در ساده‌ترین شکل ممکن خود، کاهش وزن است: جایی خلاف افزایش از نطفه تا من در دیواره های نابهنگام زهدان تو، که نمناک است و تاریک و زادن، هر بار لذتی‌ست بین شوق تولد و فریاد رنج که خیال تو هم خیالی‌ست بانو!

"هر بار ِ " تو هر بار، باری‌ست برای من ای طعم نیشکر که نه بار است و نه بار، چون اوّل بار، که زادن هنر است و زاییدن یک گیجی مبهم برای دردی که از تو بالا می‌رود و اسب هم که باشم می‌لرزم از صف شکستن‌ات ای حامله‌ی افکار.

"یک بار ِ" تو اگر بی‌بار و بی‌درد، دوم بار ِ تو، از من بالا می‌رود دردی که در من نبود و بود. چه سود؟