برای تو اما غروب سبز محبت را معنی کردم
یادت هست باران تندی گرفت و زمان از غروب گذشته بود و اسفند داشت به عید می رسید و من و تو پناه گرفتیم زیر سایه بان یک درب ناشناس و خدا خدا می کردیم کسی نیاید بیرون و اگر می آید بیرون، آن چند قطره باران را نبیند که بین لبان ما گیج شده اند. هنوز فکر می کنم آن خیس ترین بوسه بود و از آن روز هنوز باران نیامده دوباره در این شهر. و یادت هست که تو خندیدی و من گفتم تا حالا اینچنین شاد نبوده ام رفیق و تو برگشتی و گفتی آن روز هم همین را می گفتی لارسپیوا! و من خندیدم و گفتم: خب! این می تونه نشونه ی پیشرفت باشه دخترکم! هنوز فکر می کنم آن شادترین روز زندگیم بوده و از آن روز هنوز خیس نبوده لبانم با طعم باران. روی میز خالی از دست تو باران هم سفره نمی شود برگرد. و یادت هست که گفتم: تک تک این سلولها اگر عاشق سلولهای مشابه شوند در تن تو، چقدر زمان داریم که یک تناظر یک به یک از من تا تو بسازیم و تو خندیدی و گفتی: سلولها هر روز در بدن ما عوض می شوند و می میرند و زنده می شوند و من قبول کردم و گفتم هر چی شما بگید خانوم دکتر! وگفتم: بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید و سماوات مال شما. تو خندیدی و باران آمد و سفره نشد باز روی این میزی که وای وای. |
|