جبر عاقلتر مي كند و صورت ِ اختيار مي دهد خود را

می بویمت که ابر، باران ِ تو را می بارد از سر ِ اختيار. مي بوسمت كه جبر ياران ِ تو را مي داند و مي شمارد. و مي شمارمت اي رفيق از ابتداي صفر تا توانايي انگشتانم كه انگشتانم ياراي جبر ِ تو را نيست كه تو در چاهتر مي شوي ومن آه تر.

پیاده

از یک سامانه ی ناشناس که تبلیغ مواد شوینده می کرد ظاهرن پیامک زده بود که آیا می دانید کیبور دستگاههای عابر بانک ده مرتبه کثیف تر از کاسه ی دستشویی ست و یه مشت مزخرفات که مواد شوینده ی ما فلان فسفات را دارد و فلان باکتری را از انگشتان شما یه کارای خاصی می کند. نوشتم: برادر درد این روزهای من درد باکتری کیبورد عابر بانک نیست. ذهن من این روزها بیست برابر از کاسه ی توالت عمومی شلوغتر است و به عبارتی دو برابر کیبورد عابر پیاده که گفتی. سامانه ش از اینایی بود که پیامک نمی گرفت.