جبر عاقلتر مي كند و صورت ِ اختيار مي دهد خود را
می بویمت که ابر، باران ِ تو را می بارد از سر ِ اختيار. مي بوسمت كه جبر ياران ِ تو را مي داند و مي شمارد. و مي شمارمت اي رفيق از ابتداي صفر تا توانايي انگشتانم كه انگشتانم ياراي جبر ِ تو را نيست كه تو در چاهتر مي شوي ومن آه تر.
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۱/۲۷ ساعت توسط دیوانه مسطح
|