آهسته تر الاغ که معشوقه به خواب است کنون! 

 

قلّاشم و بی نام، صرّافی و بس خام که صد کوزه شکستم، همه آب، بحری شد و جان ِ مرا ببرد که گر از این صد کوزه، یکی شیره ی انگور بودی، جان ِ تو می رفت اینبار، که صورتی به غایت زیبا داری و بازوانی بس توانا که صد مجمعه ی مسی پاره می کند به عشق روی تو به وقت سر مستی، آهسته که سرمستم!

 

سیّاحم و دل زار، ضحّاکی و بی مار که صد مار افسون کردم به نامت و نام تو حکایتی دیگر بود برای خودش، که بعدها فهمیدم که از آن صد مار یکی اژدها بودی اگر، زمرد که سهل، خام تو را هم می بلعید که زهر تو نوش است حتی اگر اسید سولفوریک باشد که هر پیاله از تو مست می کند مرا، آهسته که سرمستم!

 

خلّا قم و بی چوب، خلّاقی و بی چوب که صد گوساله پرستیدمت همه زرّین که کوه طور بودی اگر به یک انگشت می شکافتمت که از این صد، گر یکی گوسپند بودی به گرگ ِ نگاهت می سپردم و ره بر می کشیدم که نبود و چشمانت اگر سِحر دارد و جادو، آرام قدم بردار و آهسته که سرمستم!

 

طرّارم و بی همیان، حرّافی و بی دمیان که صد کتاب خواندمت همه معروف، کلمه شد و نامم ربود که از این صد گر یکی مثنوی بودی، حقیقت از زیر اِشکَم ِ پیل بیرون می کشیدم در تاریکی که صد دست به صد جای فیل می زدند مردمان در تاریکی و پیلبان که می گفت: آهسته که سرمستم!

 

نقّاشم و بی قلم، صُمٌ بُکمی چون کلم که صد طرح کشیدم از سکوت تو در پیچ، پیچاپیچ، که بانگ از خروس صبحگاهی و جغد شبانگاه بر آمد که از تو نه، که از آن صد اگر یکی تو بودی، نعره می زدی و گوش ِ من کر که آی آهسته که سر مستم!

 

های های! که اگر مست توام، مست توام من. وقانون سوّم نیوتن همه جا صدق نمی کند که هر مستی را مستی ای باشد اگر مساوی و در خلاف جهت آن، به عبارتی می شود: تو اگر مست ِ منی مست توام من! مستامست از نوشانوش تو در رگهای من است که هر که دل بست در گشود و هر که دل گشود، در بست و هر که هر دو را گشود، ره خمخانه بست و هر که ره خمخانه بست، میخانه به واویلا!

و من در این دو گانه حیرانم که بستم در ِِ دهان و گشودم ره ِ نهان و چون به تو دل بستم، دل گشودم و گشاده باد هر چه در من است که گفتی بیا و "خود" نما، که تو "خود" نمودی مگر که تو را بنمایم؟ و من اگر می دانستم کجایم، نیم داستان به دو نیم می شد، ربعی برای تو و ربع دیگر برای هر که تو را می خواند و نیم دیگر باقی ست که آن، همان ِ من است در تو، که تو کجایی مساوی و در خلاف جهت من؟ کوتاه سخن آنکه، من در ابتدای زمینم و تو در انتهای زمان که من همینم، ای همان!

 

شنیده ام به خون ِ ما راه پیدا کرده ای، آقا! که هی آواز خوان از قلب به پاشنه و از پاشنه به سر می گردی در این رگهای ربع فسرده، سه چارک مخمور. که اگر مویرگهامان تنگ است و حجم تو از یک سوم ارتفاع در قاعده پهن تر، ما را ببخش سرمست بانوی بزرگوار من ای آقا! که من همینم و زمینم و تو همانی و زمان!

 

شنیده ام که به باغ در آمده ای و جمله درختان از شاخ ِ خشک تا ساق ِ تر، خون می بارد از حضورت که شنیده ها کافی نیست که این روزها شایعه در شهر بسیار است و تا بوی تو بر مستی ِ دماغ ما نرسد، محال است که جان ِ من شیرین شود برای صدای هر تیشه ای در شهر، که شاید پاره آجر می شکنند برای عمارتهای بلند که تیشه دارد آن هم آقا!

 

شنیده ام که صدای " من برای کیستم" سر بر آورده از حنجره ات و گرمی بازار و این از این تیپ کارهای نامرسوم، که دل می بری و دِماغ می سوزانی لیلا!؟ که اگر تو لیلا بودی در معنا هم، هر دو لامت را خریدارم یکجا، که این بار با کاسه ی فلزی به دیدارت می آیم لیلا، که نمی شکند هیچ، صدای تیشه می دهد اگر بر زمین بکوبیش که داستان شیرین پیش می آید و از این قبیل برنامه ها، خود دانی که آنی!

 

نه فرامین ده گانه می دانم، نه فرمول راه شیری، یا از من به خود بپیچ و یا از تو به خود می پیچم که دردی و درد حاشا ندارد آقا.

 نه ندارد آقا!

 

پ.ن۱: دلم برای بوسهل مراوی تنگ شده آقا