اینگونه

در روبروی بادی که از لای شیشه ی پنجره به اتاق می‌وزد. با احتیاط کامل روی کاناپه می‌نشینم. یک استکان چای داغ روی گل‌میز سمت چپم می‌گذارم. من کودکی پنج‌ساله کلاهم را روی میز روبرویم می‌گذارم. با احتیاط تمام با کلاهم حرف می‌زنم. کلاه حرف نمی‌زند. من به زور لب‌خوانی می‌کنم و چیزی شبیه عشق را در تار و پود کلاهم تصویر می‌کنم. من با احتیاط کامل مغلوب می‌شوم. بلند می‌شوم و به آینه نگاه می‌کنم. بی‌هیچ احتیاط به کلّه طاس تو می‌خندم.

آنچه گذشت

امروز همه چیز خوب است. من از دنده ی مناسب و پهلوی راست بلند شدم از خواب. خواب عصرانه. با کودک درونم صحبت کردم. مخلص کلام آن شد که آرام گیرد و گُه اضافی نخورد.

اینگونه نمی گنجد در من دوست

حالم اما اصلا خوب نیست.

هی لارسپیوا! زنها به قاعده درد می کشند

مردان بی قاعده در دردند

من از همان زمان ِ ریاضی به تناظر یک به یک معتقد بودم لارس!

شایدهای ما بی قاعده به هرز نمی روند

شادی را در پس پرده به هم کن

پرده را در شادی ِ پستو

من شلیک ِ بی قرارم دوست!

اینجا بی قاعده درد کشیدن یک جورهایی عادت شده است تا سحر که خواهم رقصید

پ.ن: هی مردک تولدت مبارک

توالی

صبح است. تاراج ِ غم در کوچه های من بال بال می زند. شادی، وزوزکنان به سمت تاریک تو گام بر می دارد. تو دروغی آنگاه که کلامت را در زمین در هیچ هذلولی ِ معادلی سخن نمی توان کرد و در خوابهایم چنین تسطیح ِ کلام می کنی.