در روبروی بادی که از لای شیشه ی پنجره به اتاق می‌وزد. با احتیاط کامل روی کاناپه می‌نشینم. یک استکان چای داغ روی گل‌میز سمت چپم می‌گذارم. من کودکی پنج‌ساله کلاهم را روی میز روبرویم می‌گذارم. با احتیاط تمام با کلاهم حرف می‌زنم. کلاه حرف نمی‌زند. من به زور لب‌خوانی می‌کنم و چیزی شبیه عشق را در تار و پود کلاهم تصویر می‌کنم. من با احتیاط کامل مغلوب می‌شوم. بلند می‌شوم و به آینه نگاه می‌کنم. بی‌هیچ احتیاط به کلّه طاس تو می‌خندم.