من یک داستان نویس نیستم 2
همآغوشی مداوم
این آخرین پرواز خلبان آدامز با هواپیمای مسافربری مسیر هوایی موزامبیک به تانزانیا بود. بر اساس صحبتهایی که خلبان خبرهی پروازهای بینالمللی با مرکز کمپانی بزرگ "پروازهای مهم" انجام داده بود، قرار بود خلبانآدامز بعد از این پرواز یک فروشگاه زنجیرهای خیلی بزرگ در مرکز برن سوئیس راهاندازی کند و مهماندار ماریا را به عنوان صندوقدار انتخاب کند. همه از عشق آشکار خلبان آدامز و مهماندار ماریا باخبر بودند. و همه می دانستند که با استعفای خلبانآدامز از این کمپانی، این آخرین پرواز ِ مهماندار ماریا نیز خواهد بود. آن روز خلبانآدامز بر فراز کوههای بلند "آنجا"، که پوشش گیاهی منطقه از آن ارتفاع هزاران پایی به وضوح معلوم نبود، متوجه موضوع عجیبی شد. عقربه سوخت هواپیما به طرز عجیبی نشان از کاهش سوخت میداد و نگاههای نگران ِ کمکخلبان توماس هم همین مسئله را تایید میکرد. عقربههای ساعت مسافران و همچنین صفحهی رادار هواپیما نیز همزمان به طرز عجیبی از کار افتاده بودند. خلبانآدامز، ماریا را از طریق میکروفن هواپیما به کابین خلبان دعوت کرد و موضوع را با او در میان گذاشت و از او خواست که برای آخرین بار همدیگر را در آغوش بکشند تا همراه سایر مسافرین به یک سقوط آزاد دلنشین یا برخورد به کوه مفرح فکر کنند. راه دومی هم بود. اینکه خلبانآدامز و مهماندار ماریا با چتر نجات خود را از مهلکه برهانند. ماریا قوهی تعقل و غریزهی زنانگی خود را به کار انداخت و به نتیجه رسید که در هر دو حالت، نجات هواپیما و جان مسافران امکانپذیر نیست، ولی همآغوشی مداوم و صندوقداری یک فروشگاه بزرگ همراه با لبخندهای روزانه به قیافهی خریدارنی که اخلاق و اندام او را تحسین خواهند کرد امکانپذیر است. دست ِ خلبانآدامز را گرفت و به سرعت به انتهای هواپیما دوید. چتر نجات را برداشته و آمادهی پریدن شدند. خلبانآدامز فریاد زد: بپر ماریا.
ماریا پرید و دکمهی نجات را فشار داد، چتر باز شد و ماریا در حالیکه آرامآرام به سمت ِ پایین در حال حرکت بود ناگهان عبور جسمی که با سرعت به سمت زمین در حال حرکت بود را احساس کرد. سرعت خلبان آدامز بیشتر از حالتی بود که اگر چتر نجاتش باز میشد. دقایقی بعد، ماریا به سلامت روی زمین نشست. جسد ِ خلبانآدامز میبایست چندکیلومتری آنطرفتر افتادهباشد ماریا نمیدانست دقیقا باید چه کاری بکند در آن لحظه، ولی پلنگ ِ گرسنهای که در آن نزدیکی پرسه میزد دقیقا میدانست در آن لحظه باید چه کار کند.
پلنگ ِ سیر روی شنهای داغ حمام آفتاب میگرفت و با حالتی متعجب به سینهبندی که لای خارها گیر کرده بود نگاهمیکرد و خمیازه می کشید.باد شدیدی میوزید و بچهپلنگهایی که یک تیکه استخوان را لیسمیزدند از صدای مهیب انفجاری در کوههای اطراف به آغوش ِ مداوم مامان پناه برده بودند.
اینهم گفتم که باد ِ شدیدی میوزید آن روز.