سفر به اعماق

بیا باهم به عمق سه هزار متری زمین برویم. به اکتشاف ِ طلا. برویم آنجا کتاب بخوانیم. بیا ژول‌ورن بازی کنیم. من چشم می‌گذارم. تو طلاهایت را دور گردن آویخته بر سینه قایم کن. من اگر حدس زدم کجا قایم کرده‌ای من تو را ببوسم و اگر نتوانستم تشخیص دهم تو مرا ببوس و هر که آن دیگری را ببوسد باید این یکی هم آن یکی را ببوسد در عمق سه هزار متر زیر زمین. بیا بوس‌بازی بکنیم. تو چشم بگذار من تو را ببوسم تو اگر تشخیص دادی چه کسی تو را بوسیده مرا ببوس و من اگر تشخیص دادم چه کسی را بوسیدم تو را ببوسم در عمق سه هزار متر زیر زمین. بیا به عمق سی‌هزار متری سینه ها برویم. به اکتشاف ِ فنا. برویم آنجا شنگول منگول بازی کنیم. تام و جری نگاه کنیم. و حبه های انگور را به رسم شبهای نیم‌مست نیم‌هشیار زیر دندان له بکنیم. بیا به عمق هم برویم. به رسم عمو ژول. به حرمت موجودات ناشناخته. بیا به خواب هم برویم. به عمق شانه‌ی مست.

یا بر رخ ِ ماه بی‌سبب پنهانیم؟

هش‌دار و مگو که بر چه سو می‌رانیم

من راه می‌روم. من روه می‌خورم. روح من با های دو چشم بیشتر های و هوی می‌کند این‌روزها. هیران می‌شوم. در حال هال می‌کنم.

هیوا! هیوا! حیوانات چهارپایگانند و پرندگان دوپایگان و آدمی وای وای.

شاعر که می‌شوی شعر از هر روزنت بیرون می زند هیوا! شاعر نشو هیوا!

انگشت در روزن کن هیوا! قیچی کن تراوشات پنج جهت را که یک جهت کافی‌ست.

حیوا! هیوا! هر صدا از هر روزن شعر نیست وقتی که شاعر می‌شوی و صدایی از هر روزن سر بیرون می‌کند. خاموش!

ما آنچه زندگانیم هیوا! ما آنیم. یا بر رخ ِ ماه بی‌سبب پنهانیم.

ما آنچه ندیدگانیم. جانیم.

هش‌دار و مگو که بر چه سو می‌رانیم.

وای وای

ما آنچه زندگانیم لارسپیوا!

بر تاب کن. برتاب کن. برتاب این دامن مرا. کاین دامنم برتابمی. پرتاب کن جان ِ مرا. کاین علت آمد وآن دوا.

رگولاسیون به سمت حیات**(ط)

تو از این سرّ ِ مگو هیچ مگو

جابجا می‌شویم روی صندلی‌ای که روبروی پنجره‌ای که باد می‌آید و تنظیم نمی‌شود بادها به پنجره‌ای که من نشسته ام.

تنظیم می کنیم صندلی‌ای را که رو به آشپزخانه و بوی الکل و پنیر فلفلی

تنظیم می‌شویم روی صندلی‌ای رو به روی دری که اندامی با گردنی بلورین و شاهرگی سیاه در گردن برجسته چون دیوار چین از فضا.

تنظیم می کنیم روبروی جعبه‌ی جادویی و آهنگ روز. رقصهای مدرن. قیافه‌های شبیه.

تنظیم می‌شویم به خواب شبانه و چرت نیمروز

دیوانه می‌دویم در چارچوب این خانه برای لذتهای همزمان.

صندلی چرخدار می‌خریم. دیوانه می چرخیم با بوی الکل در مشام و گردن بلورین در چشم.

سودای آرامش در سر.

این یک اصل است، با شاید غلطهایش حتی!

این یک اصل است، با شاید غلطهایش حتی! هفته اول ماه دوازدم خوب است. جایی که ما به افزایش ناگهانی جمعیت شهر مشغول بودیم و ساقیا بوسه‌ی آن جام به این لب برسان. فاصله ها به کوتاهی فاصله می‌شد و سمت به سرعت به سمت ِ سمت نزدیک می‌شد و من واکنش‌ترین صبح همانروز بودم. لذت میان نایژه و دستگاههای تشخیص آلودگی به مساوات تقسیم می‌شد و چیزی شبیه یک اتوبوس هی به فاصله نزدیکتر می‌شد. دامنها هی برتابیده می‌شد و در خواب بنمودی لقا. به فاصله ی یک لب رسیده بود جسمی ‌که تاب را به تاب می‌تاباند و تاب یک واژه ی بی صبر بود در صبحی که فاصله ها از هم هی نزدیکتر می‌شدند و جاده چیزی شبیه آن سالها بود که اورکت تو شبیه من بود و من شبیه ترین صبح خواب آلوده ای بودم که نرغال رسید و بی تاب نفسهایش را بین کیسه های هوایی و من به مساوات تقسیم کرد. چهل به شصت. بوسه ای کرد و پشت این مانیتور سرد نشست و نوشت:

 

. . . و تن تو در نباید

وقتی که تن من

هنوز در هیجان مرمی،

برای تن . . . 

و برای شیراز بعد از چهار سال و چهار ماه و چهار روز، و برای جادوی اعداد در سوسن و نارنج، وقتی ما را به باغ ارم راه ندادند و ما در خیابان، نوشته‌های روی دیوار را خواندیم و از املای درست کلمات و اسم آلات مطلع شدیم و من در حال تقسیم اوره با مستراح حافظیه بودم و حافظ چه حافظی که دست و چشم برادر بزرگ و علم و دوربین در همه جا حافظه او را مخدوش کرده بود. همه چیز در حال تبدیل است و تاریخ چهار سال یا بیشتر را به اکنون و آنگاه من منتقل می‌کند. بهترین جای اینجا میزی است که چند نفر را جمع می‌کند و الکل اسم اعظم همان عدد بزرگی است که جهان را از امعای من تفریق می‌کند و به شکل تصاویر من و ما در لنز فعال دوربین دیوانه در صورتهای اصلاح شده و لپ گل انداخته از شادی و اختگی آفتاب و صورت سوخته از آفتاب و چهارشنبه که من اصلاح کردم، کرده‌ام، می‌کنم، از چند سال پیشی که دیوانه رمز اصلاح مرا رو کرد و فهمیدن من مثل زیتونی بود که الکل را تا معده و فک راهنمایی می‌کرد و هر چند شهر راه به جایی نبرد و نمی‌برد و ما در خانه‌ایم. ما پنج نفر بودیم که در خانه بودیم و شب دوشنبه اگر بود و اگر می‌دانستی که ساعت یازده در تهران پای میز شام بودیم و من سرباز بودم و شنبه سرباز هستم و اصلا حرفی از آمدن به شیرازی نبود و تازه بعد از یک تلفن، یک آژانس، یک میدان آرژانتین، یک بی‌تکلیفی، یک بلیتی در کار نیست، یک ساعت دوازده و چهل و پنج، اصفهان و اتوبوس پر از نکبت و دهات و بچه و من ـ که سربازم- و بعد بلیتی که برای برگشت، تهران مرا برای روز شنبه حتمی کرد، سرباز را قطعی کرد، احتمال راه را وحشی‌تر و اما چه ترسی که پای پیاله این الکل، این من و این دیوانه که بعد از قریب ده سال بدل از جایی برای امنیت است و ما پنج نفر بودیم و میز هم در سطح صاف مست مانده بود. این اگر سفرنامه نیست پس چه چیز است و باز چه اگر من بلد نیستم از کسانی که در حافظیه گیر به انسان دادند و درجه داشتند و آن یکی چادر داشت و آن چند انسان ـ چهار انسان- داشتند نمی‌دانستند که هم حافظ بر ما کوفت شد و هم ما بر حافظ که فقط به درد کنگره و ناله موزیکهای شل و زار و زائرینی می‌خورد که با چند رقم دوربین و مردک فال‌فروش و چه کس تن‌فروش و نفر آدم‌فروش می‌خورد. دارند حافظیه را گسترش می دهند یا توسعه و یا هر یاوه دیگری که باشد برای حیاط بغلی مرحوم، چند فاقد و ناقد و دکتر و چه کسی خان را دفن و رفع کنند و ما برویم برای یک قهوه خانه که لااقل اگر هم دلخوشی حقیری بود و تعجب کنیم که دیوانه گفت: بسته‌اندش. گفتم: چرا؟ گفت هپاتیت! می‌گویم ترس و می‌گویم بعد از چند سال دیگر اگر بخت یاوری کند و یک علم و کتلی باز بساط افیون و چاه ویل جمع پول و نذورات نشود و حافظ به جاسک منتقل نشود و مخل چه و توهم توطئه قاف برای علاف نباشد و بعدش ما در خانه بودیم و بعد از پفک و انبه و کیک محلی، الکل و تن و متن و حرف من که به بن‌بست خورد، و خوابی که قبلش کباب جوجه دیوانه بود که باز یکی از بهترین‌های شیراز است با ترافیک‌هایش، با سیگارهای فیلتر قرمز و الکل و نمیروف و فرشید که بعد از اصلاح شبیه مستشاران فرنگی شده بود و من که با تی‌ شرت- قرمز دیوانه چقدر ذوق کرده، که زیاد هم پیر نیستم و پشت فریم با صورت سرخ و ابروی قجری هنوز چشمانم در مرز خسته‌ای می‌گردد، نشد، می- گر- دد. خیلی وقت بود که لذت نوشتن هم زمان با دیوانه را در کام نداشتم و اگر این نیمچه سفر بر آشوب و ضد- برنامه برای ضد- تن من نمی‌شد و پس، این ضد خاطره هم نبود که اگر من بخشی از خانه او هستم، - و به شدت هستم- بخشی از خانه او در خلا وب هم باشم، - که بودم- و در خفا به پیوندهای مشهود و مکتوم او سرزدم تا مثلا بدانم این‌همه بسط میان اذهان بیمار و نیمه بیمار را از کدام مسند و میز و کامپیوتر و صفحه کلید آلوده می‌کند و خوشحال‌ترم اگر بگویم الآن از همان میزی مزخرف می‌بافم که باز نمی‌دانم راوی کیست، کلمه‌ام با سیگار آیا از پنجره بیرون می‌رود و یا تویی که می‌خوانی اصلا کیستی که نه حرفی از تو پای الکل است و نه ردی از من پای دود من. بگذار اینجا را هم کمی من آلوده کنم، من فردا به راحتی می روم و تو شماره کفش مرا هم هنوز نمی‌دانی.

شرفینه جیران.

و شیراز مهمان دارد

این روزها را

در پوششی نرم

پیچیده باهم

پروردگارم

پ.ن۱: مهمان دارم و بالطبع مهمانداری می کنم این روزها را

یک روز آرام در وبلاگ خانم نی لی

 

و اینکه گالیله اصرار داشت زمین گرد است حتما.

قبل از اینکه سیبی از درختی بیفتد حتی

اینجا مثل یک خانه می‌ماند.  وبلاگ تو دقیقا مثل یک خانه می‌ماند. خانه‌ای که یک صاحبخانه دارد به اسم "نی لی" یعنی خانوم لی نی. یعنی دیگر خانم لی صاحب هر خانه‌ای باشد صاحب این یکی نیست دیگر. اینجا یک خانه‌ی آرام است. ییلاق و قشلاق. زمستانها می‌شود آمد و  گرم شد. تابستانها زیر کولر گازی نشست. اینجا متنها به روز هستند. یعنی جاری ست. اینجا چیزی مجازی نیست. همه چیز بوی حقیقی بودن می‌دهد. کلمات خودشان هستند. حتی عکسها. هستند پستهایی که باد می‌آید و روسری را می‌برد و نیلی عاشق می‌شود و آن پست سریع حذف می‌شود و آدمای فضولی مثل ما می‌روند و با هزار کلک و نرم افزار آن پست را از روح اینترنت بیرون می‌کشند. اینجا همه کلید دارند. در را باز می‌کنند. همدیگر رو می‌بینند. روی کاناپه می‌نشینند و همدیگر رو خر صدا می‌زنند. قهر و آشتی می‌کنند. جنگ زرگری راه میندازند. حتی با ابریشم دعوا می‌کنند. اینجا هیچ کس غریبه نیست انگار. وآدم که می‌آید اینجا و می‌بیند که وقتی هنوز کویریات کامنت نذاشته دلش شور می‌زند آدم. با اینکه نه می‌دانی کیست و نه حتی یک بار به خانه اش سر زده باشی حتی. اینجا آدمها با هم قرار می‌گذارند. عکس رد و بدل می‌کنند. از هند و ایران و قاره سبز گرفته تا سرباز زیر پرچم اینجا را دوست دارند. اینجا را نمی‌شود سر نزد. اینجا یک خانه‌ی آرام است. همه رنگشان را می‌گویند. من وبلاگت را دوست دارم لی نا.

پ.ن۱: یعنی اینقدر فاصله مهم است.

وقتی کلاه هم قاضی نمی شود درست

در روبروی بادی که از لای شیشه ی پنجره به اتاق می‌وزد. با احتیاط کامل روی کاناپه می‌نشینم. یک استکان چای داغ روی گل‌میز سمت چپم می‌گذارم. من کودکی پنج‌ساله کلاهم را روی میز روبرویم می‌گذارم. با احتیاط تمام با کلاهم حرف می‌زنم. کلاه حرف نمی‌زند. من به زور لب‌خوانی می‌کنم و چیزی شبیه عشق را در تار و پود کلاهم تصویر می‌کنم. من با احتیاط کامل مغلوب می‌شوم. بلند می‌شوم و به آینه نگاه می‌کنم. بی‌هیچ احتیاط به کلّه طاس تو می‌خندم.