کامپیوترم را رایانه صدا می زنم. عجبا

یک مشت خاک سرخ

دانه‌هایش را می‌شمارم

سیگار می‌کشم

دارم به این می‌اندیشم که می‌شود رفت پاریس و پشت سر روی همه مناره‌ها خاک پاشید

یا رفت روستای دوردستی به تمام بچه ها فلش گت و ویندوز ۷ آموزش داد

یک مشت خاک سرخ در مشتم

قاه قاه می خندم

و کارهای فردای این سرزمین را در سررسید رومیزی مارک می کنم

همسرم می‌گوید: صبحانه فردا پنیر با گردو بپیچم برایت؟

تلویزیون تصاویر خشن نشان می‌دهد

خاموش می‌کنم

به پای رایانه می‌آیم

یک بوسه به تو می‌فرستم

می‌خوابم

فردا صبح یک مشت خاک در مشت و سیگاری بر لب به خانه برخواهم‌گشت و کارتون عصر یخبندان تماشا خواهم‌کرد

روی شانه های من چیزی سنگینی می کند

 

**من در حال بارگذاری هستم**

مرا دانلود کن. به جان مادرت زهرا مرا دانلود کن. من چیزی برای از دست رفتن نیستم. من چیزی برای از دست دادن نیستم. من چیزی برای از دست دادن ندارم حتی. مرا از هر جهت که دوست داری دانلود کن. روزگار آن نیست که تو هستی. و روزگار این روزها انگار آن نیست که من. مرا پایین بیاور و روی گرده های من بارگذاری کن. مرا صبور باش. مرا صبر کن مرا دانلود کن. به جان مادرت زهرا بیا و مرا از دست دادنم را به جای روزگار کودکی‌ها دانلود کن. های های!! صبوری می‌کنم. گویی من پاره‌ای از تاریخم. تاریخ را پاره کن. مرا دانلود کن و لای کتابهای تاریخ جفتک بینداز. مرا جفتک کن. مرا جفتک کن ناکس. مرا جفت جفت به جفتک دانلود کن. اصلا هر کاری دوست داشتی همان کن. ببین رفیق حتی اگر صلاح نبود مرا دانلود نکن. من به تنهایی یک حماسه‌ام لازم نیست تو خر کنی مرا. حالا!دختر موطلایی بیا تا باهم برقصیم. دختر شورت قهوه‌ای تو هم بیا برقصیم. اصلا صبح است شادمانی بی‌داد می کند بیایید بدجور برقصیم. من که رفتم روی صحنه ولی تو جان مادرت لیلا بیا تا باهم برقصیم.

قطب نمای تک جهته

قلاده به گردن که به هر سوی کشانیم

قلاده تو مگشای که ما راه ندانیم

در این حقیقت که کسی از سگهایی که گربه ها را می‌خورند خبر ندارد هیچ گربه ای شک ندارد. در مورد اینکه کسی از قلاده‌هایی که کار قطب‌نما را می‌کند خبر ندارد هم کسی شک ندارد. اصولا صحبت در مورد قلاده بسیار است. اینکه هر قلاده‌ای نهایتا به یک طناب ختم می‌شود و اینکه انتهای طناب مطمئنا دست نگهبان همان سگ است که نگهبان باغهای بی‌حصار و بی‌دیوار بودند روزی. اینبار سخن از عشق نیست. اینکه مرا به هر سوی کشی کشیده می‌شوم. نه! کسی از عشقهای این سرزمین خبر ندارد. سخن در مورد قلاده بسیار است و من حتی نمی‌گویم که طناب را شل کن یا قلاده بگشا و مرا به بیابان رها کن. نه! من راه نمی‌دانم. قلاده نگهدار که مرا ریش سپید است و کودکان را پای بند بهتر. کسی از سگهای اینجایی خبر ندارد و من دارم به جشنواره کن می‌اندیشم. جایی که کسی به گربه های اینجایی نخلهای آنجایی می‌دهد. ساز را در آغوش می‌گیرم به یاد تو می‌خندم با چشمهایی که می‌گریند.

همآغوشی با کوسه ها

همیشه برایم جالب بوده که این غول‌پیکر سنگین با دویست سیصد مسافر که از زمین کنده می‌شود و آدمها با اینهمه آمال و ذهن و شعر و حرف و آرزو می‌روند لای ابرها و بر فراز اقیانوسها و کوهها را از آن بالا می‌بینند تنها و تنها به کمک یک مشت نیمه هادی‌ها و ارتباطات الکترونیکی آن بالا پرسه می‌زنند. هر بار که سوار هواپیما می‌شوم بعد از اوج گرفتن فکر می‌کنم که این خوب است که هنوز ما به صورت یک نقطه روی یک صفحه رادار دیده می‌شویم. دیروز لابلای بازی چین – ایران سری به یکی از کانالهای فرانسوی زدم و خبر قطع شدن ارتباط یک هواپیمای فرانسوی با رادار مرکز هواپیمایی برزیل را شنیدم. حقیقتش موضوع برایم آنقدر جالب بود که یادم نمی‌اید کی به آخر بازی ایران سر زدم. هر کانالی که خبر مربوط به این اتفاق تمام می‌شد کانال دیگری را انتخاب می‌کردم. تا جایی که سر از کانالهای عربی زبان در آورده بودم. اینکه 228 نفر مسافر از ریودوژانیرو سوار هواپیما می‌شوند و هنوز هزار کیلومتر نپیموده دچار صاعقه می‌شوند و ارتباطشان با رادار قطع می‌شود و دقایقی بعد جشن کوسه ها. اگر به تعادل جهان نگاه کنیم چیزی از وزن جهان کم نمی‌شود در مجموع. کوسه ها آدمها را می‌خورند. هواپیما در قعر اقیانوس آرام آرام تجزیه می‌شود یا اگر هم نمی‌شود بخشی از اقیانوس می‌شود. کوسه‌ها چاقتر از آنچه هستند می‌شوند. کیفها و ساکها و یک مشت کاغذ و شناسنامه و گذرنامه که از آن لحظه دیگر هیچ ارزشی ندارد که آنهم یا حل می‌شود در آب و یا نمی‌شود. دلم برای اینهمه افکار تنگ می‌شود یا اینهمه ذهن یا بخشی از لذتها که در برزیل برده شده یا بخشی از لذتها که هنوز به پاریس و سنت اتین موکول شده بودند. حقیقتش فیزیک حرفی برای این یک مورد ندارد. این که اینها چه می‌شود. آیا قبل از آنکه فرصت حل شدن در آب را پیدا کنند به بخشی از لذتهای کوسه تبدیل می‌شوند یا اصلا افکار در آب حل می‌شوند یا نمی‌شوند. یک نخ سیگار دیگر روشن می‌کنم. هر چند هیچ جای متن اشاره نکرده بودم که یک نخ سیگار قبل از آن دستم بوده است. کانال را عوض می کنم. افشین قطبی متفکرانه ساعت را نگاه می‌کند. شرط می‌بندم که هیچ از کدام از بازیکنان دو تیم از سقوط این هواپیما خبر ندارند. چون خبر داغ است و من هنوز فکر می‌کنم که یکی از مسافران همان هواپیما هستم. مسافری که ردیف وسط نشسته و هنوز لذت رقص سامبا و همآغوشی با آن دختر قهوه‌ای سوخته در میدان ریو را مزه مزه می‌کند. 

پ.ن1: همین الان که دارم می نویسم یعنی 16:07 لاشه هواپیما را برزیل پیدا کرده‌است. هر چند که هنوز فرانسه تایید نکرده که آیا همان هواپیما هست یا نه!

گهی این به آن و گهی آن به این

روزگاری ما جولان می‌دادیم و جهان نظاره می‌کرد. این روزها جهان می‌تازد و من با چشمان گرد‌شده نگاه می کنم که یعنی چه؟

پ.ن۱: امروز از صبح تا ظهر طراحی می کردم. لارسپیوای عزیزم با خود برداشت و برد. به زودی اسکن و آپ میکنم.

بوی باران تازه می آید. نکند نام تو باشد در سر

خفته در خاطر ِ من روی شکیبای تو بود

پ.ن۱: این مصرع بامدادی، مطلع پست بعدی ست که هی می گوید نخواب. من می خوابم تا مصرع دوم نیامده. تو که بیداری بساز.

یک خرداد یکهزار و سیصد و شصت

از بطن چپ ِ من تا دهلیز راست ِ تو، فاصله‌ی خیسی‌ست که بیرحمانه عشق نامیدندش.

با اینحال قطره های خیس از چشم ِ چپ و راست تا سطح مسطح خاک، بالا بلندیهای گونه‌های چپ و راست را باید طی کنند اگر قائم ایستاده باشی مرد!

 

 

 

از دهلیز چپ تو تا بطن راست من، فاصله‌ایست خیس از بیرحمانه‌ترین جمله هایی که آنها.

 

 

 

از بطن من تا بطن تو، فاصله‌ها را پر می‌کند مادر با بند ِ ناف، نگران نباش!

تو با یک قطره اشک به خاک وصل می‌شوی و من در دایره‌ی نام تو گیج می‌زنم از چپ و راست.

 

 

پ.ن1: همیشه خوشحالم که امروزمی‌شود و می‌توانم از طریق خطوط ِ آقای گراهام بل، تولد خواهرم رو بش تبریک بگم. که دورترین خاطره‌ی من از تولد یک شخص است. روزی که من 4 سال و 305 روزه بودم.