کامپیوترم را رایانه صدا می زنم. عجبا
یک مشت خاک سرخ
دانههایش را میشمارم
سیگار میکشم
دارم به این میاندیشم که میشود رفت پاریس و پشت سر روی همه منارهها خاک پاشید
یا رفت روستای دوردستی به تمام بچه ها فلش گت و ویندوز ۷ آموزش داد
یک مشت خاک سرخ در مشتم
قاه قاه می خندم
و کارهای فردای این سرزمین را در سررسید رومیزی مارک می کنم
همسرم میگوید: صبحانه فردا پنیر با گردو بپیچم برایت؟
تلویزیون تصاویر خشن نشان میدهد
خاموش میکنم
به پای رایانه میآیم
یک بوسه به تو میفرستم
میخوابم
فردا صبح یک مشت خاک در مشت و سیگاری بر لب به خانه برخواهمگشت و کارتون عصر یخبندان تماشا خواهمکرد



