قلاده به گردن که به هر سوی کشانیم

قلاده تو مگشای که ما راه ندانیم

در این حقیقت که کسی از سگهایی که گربه ها را می‌خورند خبر ندارد هیچ گربه ای شک ندارد. در مورد اینکه کسی از قلاده‌هایی که کار قطب‌نما را می‌کند خبر ندارد هم کسی شک ندارد. اصولا صحبت در مورد قلاده بسیار است. اینکه هر قلاده‌ای نهایتا به یک طناب ختم می‌شود و اینکه انتهای طناب مطمئنا دست نگهبان همان سگ است که نگهبان باغهای بی‌حصار و بی‌دیوار بودند روزی. اینبار سخن از عشق نیست. اینکه مرا به هر سوی کشی کشیده می‌شوم. نه! کسی از عشقهای این سرزمین خبر ندارد. سخن در مورد قلاده بسیار است و من حتی نمی‌گویم که طناب را شل کن یا قلاده بگشا و مرا به بیابان رها کن. نه! من راه نمی‌دانم. قلاده نگهدار که مرا ریش سپید است و کودکان را پای بند بهتر. کسی از سگهای اینجایی خبر ندارد و من دارم به جشنواره کن می‌اندیشم. جایی که کسی به گربه های اینجایی نخلهای آنجایی می‌دهد. ساز را در آغوش می‌گیرم به یاد تو می‌خندم با چشمهایی که می‌گریند.