از جلو نظام

از جلو نظام
|
و فرمود: وقتی چکمه سوراخ نیست و مردی با لگد به داخل چکمه هجوم میآورد و دست بر قضا به مدت دو ماه و یک روز داخل چکمه محظوظی، تمام تلاشت را بکن که از بوی چرم و پشم گوساله لذت ببری قهرمان! |
ما را به قطار کرده بودند و به کوه میبردند با گلهبانی که هیچ وقت فنون لکوموتیورانی را آنچنان که بایزید بسطامی آموخته بود یاد نگرفته بود مردک. ما را به فاصلهی یک شیر پاستوریزهی تاریخ گذشته و یک قرص تیتاپ سفت که دندان هم بوی تاپ زنانگی را تاب نمیآورد به کوه میبردند و در یک دست یغلبی سوراخ و قیمهی نیمپز با گوشت گوسالههای باکره و در دست دیگر قمقمهای که آب جوش هم کم میآورد در آن ارتفاع از سطح دریا و بر دوشمان تفنگهایی که چشمبسته هزار متجاوز را به کوندالینی ِ سرگردان پدر بازگردانده بودند در آن تدافع قدّیس و بر لبهامان غنچههای خنده که بغلدستی پرسید: دکتر شما هم؟
ما را به قطار کرده بودند و بوی باروت های نیمسوخته و سیبلهای سوراخ تمام سوراخهایمان را پر کرده بود و صعود به جامجهانی در آن چپ جپ های به راست راست، راست کرده بود برای فتح اعراب و هیچ دختر صدبار باکرگی دریده نیز در آن حوالی نبود که سر بر شانه بگذاریم و سر شانه کنیم و رو شانه شویم و شانه. حتی تا خانه.
و خانه واژهی نامأنوسی که هیچ اتوبانی تو را در این دو ماه و یک روز به آن نمیگرداند جهت، مگر حجم ثقیل هندسی ذهن که هی می رود و میآید و هی میرود و میآید و هی. اندیشهی فلسفی حتی لای پتوهای سبزرنگی که بوی رودههای ده نسل سرباز ِ سر نباخته در آن هویداست بر جاست و اینگونه نیست که ذهن مستقیم از جلو نظام بگیرد و در قفا همه چبیز در خفا.
آنجا همه چیز از جلو نظام میگیرد قهرمان، مگر آلت نیم خاسته که در نیام است و هیچ دستگاهی در آن فضای زیبا و کوه ِ به پهلو خفته، به راست راست نمیشود مگر به قدرت ذهن.
و من خاموشم برای دو ماه و یک روز که تو خاموشی برای دو ماه و یک روز که وقتی فرمانده داد می زند: دوشفنگ، تو آن روبرو را نگاه کن قهرمان، کوه ِ به پهلو خفته را. ایول!
