نملان و نسوان
نوشته های مأموریتی را دوست دارم. مأموریتهای مهندسی من از 6 بامداد تا 8 شب طول می کشد. هر 2 هفته ای یک روز معمولاً. چند ساعت اوّل را خوب می خوابم. بعد به سر وقت پروژه ها می رسم و بعد ناهار و بعد از ناهار بعد از یک چرت کوتاه مدت خواب تمام می شود و چشم به جاده می دوزم. طبیعت جنوب زیاد با من سازگار نیست و مناظر خشک به جز غروب که همه جا غروب است چندان انفعالی در من ایجاد نمی کنند. بعد به ذهنم اجازه می دهم شخصیتهای مجازی را وارد حیطه ی خودش بکند و بعد حسابی با آن شخصیت ارتباط می بندم. جوانتر که بودم شخصیت ها اکثراً اسامی پرتغالی اسپانیایی مکزیکی داشتند. جدیداً عرب شده اند. نمی دانم شاید تأثیر طبیعت جنوب باشند. امروز هم مأموریت بودم از 6 صبح تا الان. یک شخصیت جالب وارد ذهنم شده بود که چند دقیقه فقط به اسمش خندیدم. از کجا میایند و اینقدر باهاشون رفیق می شوم نمی دانم. راننده ها هم که معمولاً با سرعت 140 کیلومتر بر ساعت می رانند و از وضعیت بنزین و نامرد بودن پلیسها شکایت می کنند. امروز تقریباً هرچه می گفت تأیید می کردم و گرنه در صورت نفی جملاتش مجبور بودم باقی توضیحاتش را گوش کنم. شخصیت امروز اسمش ابوحلیم حَلماژی بود :
ابوحلیم حلماژی ملقب به ابوحلیم بن حاشر از نوادگان ابوحشر حلماژی از حاشران بزرگ عصر خود بود، چندان که هیچ اناثی در عهد خویش نبودی که ابو حاشر ترتیب وی نداده باشی و هر باکره ای را مرتب نموده بودی، بر حسب حروف الفبای زوربایی.
اندر کرامات ابوحلیم حلماژی، همین بس که روزی در بیابان، راهزنانی به غایت خطرناک بر او حلقه کردندی و چون شیخ از مال دنیا هیچ نداشت، یکی از راهزنان که مادرپیاله تر از بقیه یود گفت: یا شیخ چه اسم تخمی ای داری؟! ابوحلیم در مقام صبر بر آمد و هیچ نگفت و چون توده ی رهزنان راه برکشیدی و او را تنها گذاشتی، شیخ لبی گزیدی و با اشاره به گرد و خاک سواران گفتی: ما در پیاله عکس رُخ یار دیده ایم.
از دیگر کرامات شیخ ابوحلیم حلماژی آن بودی که شیخ زنگوله به پای خود می بستی چون خلخال، که از بانگ جرس، مورچه ها متفرّق گردیدی و وی آزارش به هیچ موری نرسید از باب ایمان و تقدّس.
روزی ابوحلیم حلماژی، زنگوله به پا به سمت عمارت ِ"ابوخائف ژندروژیان" از علمای وقت شد. ابوخائف در ایوان عمارت نشسته بود و کتابی قطور اندر خوف و رجاء بندگان برگزیده ی خدا، ورق می زد که دید غریبه ای جرینگ جرینگ کنان به سوی عمارت می آید. غریبه چون به مدخل رسید، ابو خائف بر او بانگ سر داد که: ای ناشناس کیست و از کجا می آیی و چه حاجت داری و آن زنگینکها چیست که بر ساق پای توست؟
ابوحلیم بر مدخل بایستاد و گفت: یا خائف، ابوحلیم حلماژی هستم، از سرزمین خیلی خیلی دور آمده ام، طلب توبه دارم و استغفار! این جرس هم از آن بر پای خلخال نموده ام که جمعیت نملان از بانگ آن متواری شوند و جان بی دلیل به زیر پای ابوحلیم نسپارند.
ابوخائف در حالکه در دلش به اسم ابوحلیم می خندید، روی به سمت آسمان کرد و گفت: بار خدایا این چه ابتلائی ست که با من داری و این مرد چه گناهی می توانست داشت، که خود منزّه تر از ما بوده است و به فکر جان مورچگان هم!
خائف گفت:یا بوحلیم، بر ما بگوی که آن چه گناه بوده است که حافظ جان موران را، چنین به تشویش انداخته است؟
ابو حلیم بن حاشر حلماژی گفت: یا خائف، عهد شباب بود و موسم ربیع و گلهای بهاری سر از خاک برون کرده بودند و فصل، فصل جفت گیری مارها بود و صدای چلچله ها و زمزمه ی فاخته ها در هر کوی و برزن طنین انداز و من چند حبه انگورتخمیر شده، بالا رفته بودم و عقل در نهایت ِ صورت به زوال گراییده بود و هماندم دختر همسایه در ایوان خانه به شدت در کار مطالعه ی کتاب "چگونه شوهر مناسبی به چنگ آوریم " بود که من چشمکی بر او روا داشتم و آرام گفتم: کام آن یا بِیبی و او شادان کتاب به هوا کردی و آمد و شد آنچه نباید می شد.
ابو خائف لختی بیندیشید و بفرمود: توبه ات مقبول افتاد می توانی بروی
ابوحلیم قدمی دیگر جلو آمد و گفت: یا شیخ، خواهر بزرگتر نیز در ایوان بودی و گلهای بهاری سر از خاک برون کردی و فاخته ها نیز و اندکی چلچله.
ابو خائف گفت: خداوند رحمان، چون یک ببخشید،آن دو را نیز ببخشاید، عزیمت کن.
حلماژی قدمی دیگر به سمت خائف برداشت و گفت: یا شیخ فردای آنروز که عهد شباب بود و موسم ربیع و فاخته ها سرود می خواندند، خواهر ته تغاری هم، مطالعه می کرد لامذهب در همان ایوان ، به همان پوزیسیون!
ابو خائف روی به درگاه باریتعالی کرد و گفت: بار خدایا، من دیگر احکام نمی دانم، تو خود کاری کن وین توبه از او بپذیر که اگر بدین منوال پیش رود، من هم در ایوان به کار مطالعه بودم به گاه ورودش در مدخل.
ابو خائف از ترس جان گفت: یا حلیم، مژده باد بر تو که تمام گناهان تو، طهور گردیدند در بارگه قدسی و دفتر ربّانی.
حلماژ گفت: یا خائف، من از بخشایش این ذنوب در هراس نبودم مرا ترس از آن است که ایوان خانه ی همسایه ی روبرویی هم مشرف به خانه ی ماست و موسم بهار نزدیک.
ابو خائف را کاسه ی صبر لبریز شد چندان که بر افروخت و بفرمود: یا حلماژ از این آن تا ظهور ملک الموت تو از هر گناهی بری هستی فقط لطف کن مورچه ها رو بی خیال، این زنگوله ها رو باز کن ببند یه جای دیگه ت تا خانوما از اومدنت با خبر بشن.