صبح است. تاراج ِ غم در کوچه های من بال بال می زند. شادی، وزوزکنان به سمت تاریک تو گام بر می دارد. تو دروغی آنگاه که کلامت را در زمین در هیچ هذلولی ِ معادلی سخن نمی توان کرد و در خوابهایم چنین تسطیح ِ کلام می کنی.