هر چه پیش آرم خوش آرم؟ دلخجسته می روی
صبح است. لولای مست جیرجیر می کند. چمباتمه مینشیند و زانوهایش را در آغوش میگیرد. پروانههایش را شمرد. بالهایش را کم آورد. پرواز را علامت دلخوشی زد پیرمرد جوان. ته ماندهای از ودکای حلقسوز روی میز ناهارخوری مانده بود هنوز. دستی به اندامش کشید. چیزی خواهد کم داشت پیرمرد جوان. "خواهد کم داشت"هایش را شمرد. همه چیز مرتب بود. چمدانش را بست پیرمرد جوان.
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۱/۲۷ ساعت توسط دیوانه مسطح
|