امان از بوسه بر گردن

ظهر است

گنجشکها در پناه هم به زمستان می‌‌روند

تو ساده و ثانیه

و اما من

امان از بوسه بر گردن

مزرعه آقای لارسون مثل همیشه سبز بود و بهار و زمستان زیاد بهار و زمستان نبودند در مزرعه آقای لارسون. آقای لارسون صبح بود و  بعضی موقعها هم شب می‌‌شد و خیلی وقتها هم عصر بود اکثراً و این بود که آقای لارسون می‌‌گفت: یگ گردن ِ امان از بوسه همیشه بهتر از یک رشته موی ذخیره است. آقای لارسون از صبح علی الطلوع که می‌‌خوابید تا خود بامداد فردا که بیدار می‌‌شد تماماً وراجی می‌‌کرد و اکثریت قریب به اتفاق و اقلیت محدود به اتحاد می‌‌گفتند: این که یک رشته موی چیست که نه فانوس است که به دست روز باشد و نه روزنامه که به دست شب باشد و نه مزرعه که به دست عصر آویزان پس چیست و این بود که آقای لارسون همیشه یک لبخند ساده روی لب داشت که اسمش را گذاشته بود لبهای ثانیه. یعنی اتیکت زده بود. دقیقا روی دندانهایش. که وقتی دو نقطه دی می‌‌شد نام تا نام ثانیه می‌‌شد و لب می‌‌شد و هی می‌‌چرخید دور خودش و یک نخودفرنگی تصادفی از قوطی کنسرو می‌‌آورد بیرون و می‌‌گفت: چشمهایتان را ببندید دوستان و حالا این یک حبه ذرت است. و دوستان که چشم باز می‌‌کردند هنوز نخودفرنگی بود که یا متفرق می‌‌شدند و یا می‌‌گفتند که یعنی چه؟ و آقای لارسون می‌‌گفت هر وقت که شما چشم می‌‌بندید این یک حبه ذرت است پس تلاش کنید چشم‌هایتان را نگشایید واین یک حقیقت می‌‌شد که فقط آقای لارسون آن را می‌دید. آقای لارسون همیشه می‌‌گفت: دلتنگی خصیصه ی فرشتگان است و بوسه کردار آدمیان. آقای لارسون از لارسپیوا خواسته بود شخصیتی برایش خلق کند و قسم داده بود جان مادرت هیچ وبلاگ جدیدی به اسم من احداث نکن. ادامه دارد.

کلمات کلیدی: ابونعناع درونی، آشیق سرسونت، ابوحلیم حلماژی