همآغوشی عقربه ها
همآغوشی عقربه ها

پیرزن از خواب بلند شد و یک راست رفت سراغ ساعتدیواری و دستمالی به سر و روی ساعت کشید و ثانیهشمار هر کاری کرد نگذارد که پیرزن باطری ساعت را عوض نکند نتوانست. پیرزن زیر لب غر می زد: نمی دونم این ساعت چه مرگش شده، دم به ساعت باطری تمام می کند پدرسگ!
ثانیهشمار آن روز حالش بیشتر از هر روز دیگری گرفتهتر بود. یک هفتهای می شد که بی حرکت یکجا ایستاده بود و با اینکه دلش نمی خواست که پیرزن بیاید و دوباره راهش بیندازد ولی مجبور بود. می دانست که دوباره روز از نو است و روزی از نو. با اینحال خمیازه ای کشید و یه حرکتی به ماهیچه های پاهاش داد و شروع کرد به سگ دویی. می گفت: حکایت ما شده است این که صبح تا شب بدویم برای این جوان قد بلند و آن بانوی خپل که هل بدیم و راه بیفتند و ساعت را به این پیرزن خرفت نشان بدهند. دلش بدجور پر بود. می گفت: همین ساعت شمار خپل که باید کلی دورش بچرخی و فدایش شوی تا نعشش را جابجا کند. ساعتی یکبار هم که می رود زیر این دقیقه شمار قدبلند جوان و هی کلی التماس من می کند که: جان مادرت وایسا بگو باطری تمام شده.
خندهام گرفته بود گفتم: حالا راه ندارد مثلا حرکت نکنی و بگویی که باطریش بنجل است و خراب است و یکجورهایی سر پیرزن را شیره بمالی رفیق. آهی کشید وگفت: رفیق! خداییش تو یکی دیگه سربهسرم نذار برو بذار یه کارم برسم. قرار است تا فردا 1440 دور بزنم تا خواب نماند این پیرزن خرفت و گرنه آقاشان گفتهاند از این ساعتهای بدون عقربه می خرند که هم نور دارد و هم سور. آنوقت ناله های این دو رفیق به کنار باید بوی همآغوشی این پیرپاتالها را هم تحمل کنم در سطل آشغالی. انگشتش را گذاشت در مرکز ساعت و شروع کرد دیوانه وار به دور آن دو چرخیدن.
پ.ن1: در راستای اینکه یه مدت بود بلاگفا هیچ مشکلی به هم نمی زد آقایان علمای وبلاگ آمدند و یک قسمتی اضاف فرمودند به این شکل که: عدد روبرو را تایپ نمایید: و برای اینکه سرگرمیای باشد برای کاربران، بعضی وقتها عدد روبرو را نشان نمی دهند تا آنجای لقتان بشود انشالله