براي گوزنهاي شاخدار ِ صبور
وقتي قلم نمي چرخد روي صفحه كاغذ، وقتي لاي انگشتانت عرق مي كند و هي سُر مي خورد اين "از بالا به پايين خيس خورده نگاه" و وقتي خط مي كشي روي لغات ِ دوباره، براي هي يادآوري،وقتي باد در كوچه هاي ما نمي آيد،وقتي كه باد شرمگين است،وقتي كه باد شرم مي كند از كوچه ما بگذرد نيز ،وقتي نگاه تشديد مي شود، وقتي بنُا تشديد دارد وقتي نجٌار تشديد دارد و وقتي حتٌا نقٌاش هم تشديد دارد و وقتي رزونانس تشديد مي شود، وقتي دياپازون تكرار صداي مرا تشديد مي كند، وقتي نگاه تجديد مي شود و چاپ كتاب تجديد مي شود و رايحهء كوچه تجديد مي شود و پسر همسايه تجديد مي شود و شرم ِ باد تجديد مي شود و هر چيز شكسته و مندرس تجديد مي شود، اين نمي شود كه باد از كوچه ما بگذرد و خبر نكند و وقتي قلم نمي چرخد،اين نمي شود كه راه از ميان خانه ما بگذرد و هيچ دق البابي نكرده، راه عوض كند و هيچ نگويد و اين نمي شود كه نشود و اين نمي شود كه ندهد و اين نمي نشود كه نيامده برگردد.
اينكه هر كس هر چه مي خواند شبيه آن مي شود و اينکه هر كس هر چه مي نويسد شبيه آن مي شود و اينكه هر كس هر چه مي بيند شبيه آن مي شود و اينكه هر كس هر چه مي شنود شبيه آن مي شود و اينكه هر كس هر چه را لمس مي كند شبيه آن مي شود و اينكه كوچه من در مسير جريان هاي پروانه اي قرار نمي گيرد و اينكه كوچه من خليفه بغداد نيست و اينكه راهي نيست كه نيست و اگر من بگويم هست باز باري از جهان بر دوش من نيست نمي شود. و اينكه پايان هر فيلمي مرگ كاراكتر اول باشد و اينكه هر كه مي بيند ببيند و اينكه چند نفر "صد سال تنهايي" را خوانده اند و اينكه وقتي اين نمي شود كه قلم روي كاغذ بچرخد، بد دلم مي گيرد.