دستبهمهره بازیه
دستبهمهره بازیه

من برای خودم یک نود الیت روی اجاق گاز گذاشتم و پای دهکده جهانی نشستم و دیدم که فولاد پوست انداخته و گویا اوضاع خوب است. آهنگ "سیر" مسعودخان شعاری رو گذاشتم بکگراند و برای خودم یک بوم سفید باز کردم. اول برای خودم یک شطرنج کشیدم و بعد پاک کردم. بعد مهرههای شطرنج رو کشیدم و چون دستبهمهره بازی بود دیگه پاکش نکردم. توی ذهنم شیارهایی از کنار جاده و خطوط میان بزرگراهها در تردد بودند. برای خودم یک جاده کشیدم که درخت داشتهباشد و سبز باشد و کلی سورپرایز شدم که درخت دارد و سبز است. با خودم فکر کردم، گفتم نکند واقعا پاییز نباشد و اونوقت من.... از این خیال بیرون اومدم. کمی هم خندیدم. گفتم برای خودم یک شب هم بکشم که ستاره داشتهباشد و ماه داشتهباشد و پنجره داشتهباشد و با خودم فکر کردم بهتر است در هم داشتهباشد که در بزنند و من حدس بزنم یعنی چه کسی میتونه پشت در باشه این موقع شب؟ من کلی با خودم خندیدم. اصولا من خیلی با خودم میخندم و کلی با خودم رفیقم. در این افکار بودم که در زدند و من گفتم چه جالب. رفتم دیدم درخت پشت در است و سبز است و من باز هم سورپرایز شدم. من میمیرم برای سورپرایز شدن از هر نوعش. بعضی وقتها هم که غلظت سورپرایز خونم میاد پایین برای خودم پیامک میفرستم و باز میکنم و میخونم و سورپرایز میشم. البته دوستان معتقدند که من در تعریف سورپرایز و تفاوت آن با دیوانگی یهخورده مشکل دارم. اصولا من با تعاریف مشکل داشتم از بچگی. مثلا توی تعریف جلگه و دلتا و توندرا و تایگا یا تعریف گوش میانی و بیرونی و داخلی. داشتم از نقاشی میگفتم. بعدش برا خودم یک قلعه کشیدم که نزدیک زمستان باشد و دستبهمهره باشد و گرم باشد و اسب هم داشته باشد و اگر راه داشته باشد فیل هم داخلش باشد. من بلد نبودم داخل رو نقاشی کنم. به همین خاطر یه قلعه کشیدم با محتویاتش. بعد فک کردم و گفتم خب هیشکی نمیتونه ایراد بگیره که چی تو قلعه هست و اینا. مگه اینهمه آدم نقاشی میکنند کاری به داخلش دارند که چه دارد یا ندارد؟. نقاشیم داشت تموم میشد که دیدم یه بوی عجیبی تو خونه پیچیده. من شنیده بودم که نقاشی ها بو نمیدهند و این مرا بسیار به تعجب واداشت. من اصولا وقتی تعجب میکنم قیافهم خیلی خاص میشه. شبیه موزی میشه که از فاصله 24 متری با دمپایی ابری زده باشی تو سرش. البته از این قیافهی خاص من یکی از آیکونهای یاهو مسنجر هم ساخته اند دوستانمون تو یاهو که مراجعه کنید به اونجا. مسیر بو رو دنبال کردم و دیدم نود الیت روی اجاق گاز جزغاله شده و من گرسنه ام هنوز. سریع برگشتم و آن گوشه ی تصویر برای خودم یک تخم مرغ کشیدم و کلی التماس کردم که جوجه نباشد آن داخل. صدای ساز مسعود هنوز غوغا میکرد. نشستم و به اون راننده تریلر دیشبی فک کردم. یعنی کجا میتونه باشه الان؟ همون رانندهای که با اینکه تریلر مال ِ خودش بود. با اینکه بازوهای قویای داشت. با اینکه هشت تا جعبه ۱.۵ تنی بار زدهبود روی یدککش تریلر . با اینکه می دانست که تا نخواهد و تا روشن نکند راه نمیافتد این غول هژده چرخ. با اینحال به شدت هل می داد اژدهای خاموش را با بازوانی که توان نداشت اینهمه بار را. رانندهی باهوش یا ما رو گرفته بود یا دلش سوییچزدن نمی خواست. مست میکرد و داد میزد: یه مرد پیدا نمیشه دستاشو قلاب کنه من از این دیوار برم بالا؟
پ.ن صفر: کی جواب این سوال رو میدونه؟.
پ.ن۱: یادم رفت بگم که من برای خودم یه ذوزنقه هم کشیدم، با اینکه هیچ چیز داخلش پیدا نیست انگار.