من از کشف کثیف ِ کشفهای کثیف تاریخ لذت می‌برم.  از این دست فیلمهای تخیلی هم زیاد دیده‌ام که یک موجود زنده کشته می‌شود و بعد باز جان می‌گیرد و با شتاب و قدرت بیشتری به سمت تو می‌تازد. من از روحهای پیچیده زیاد سر در نمی آورم. از recycle bin ولی چیزهای زیادی یاد گرفتم که مثلا اگر فایلی با حجم خاص را پاک کنید و برود آن داخل تا وقتی سطل مربوطه خالی نشده با همان حجم سر بر می‌آورد با یک اشتباه دیگر (و یک اختیار دیگر) و این دوباره مرا یاد فیلمهای تخیلی می‌اندازد و من چه احمق بودم که شعر حافظ را جایگزین بساط تو می کردم و ساعتها کنار قبر حافظ به انتظارت می نشستم که طبق قرارمان که تو قدرتمندی را هر لحظه سر خواهی رسید و تو نمی آمدی و پای همان بساط بودی هنوز و صدایت را که پنجره ی دیدت را عوض کن می گفتی. حالا سالهاست من پنجره‌ی دیدم عوض شده و تو کارگردان همان فیلمهای تخیلی شده‌ای ومن که روزگاری قدرت تغییر کاینات را با فلافل و سس اضافی یکجا مزه کرده‌بودم به فایلهایم می خندم. سیگار را خاموش می کنم و چشمهایم را می بندم آرام و به چشمهایت می اندیشم که که برایم شعر حافظ می خواند روزگاری و حالا تنها از شکل شعرهایی که برایم بواسطه مخابرات می فرستی می فهمم که جنس را اینبار از که خریده ای و مرغوب است یا نه و پای بساط هستی یا نه. من کاشف پنجره‌ای با دیدهای وسیع شده‌ام اینروزها و دیگر هیچکس به اندازه‌ی هیچ چیز مرا فلافل با سس اضافه نمی‌کند.