باده خاص خورده ای، نُقل ِخلاص خورده ای؟

بوی ِ شراب می زند، خربزه در دهان مکن

آن حکم که از هیبت در عرش نمی گنجد را بر پشت زمان نهادی و بر روی زمین که دوش و پرندوش فریفتی و عهد نکردی که سوگند نخورده بجویمت از سر ِ دستان.

و غمزه نمودی و کشیدمت که نپرسیدمت سبب چیست که اقرار کنی آن است، که من "آن" ندانم که یا دیوانه ام که نیستم و یا در شیوه ات عاقلانه ام که نیستم که رفتی تو سحرگاه و ببستی در بُستان که باز آی و این جان ز من بِستان!

و بگذار بچرخم تو را با فاصله ای که از تو دارم در 2 در π که پیرامون تو را عشق است و بچرخ تا بگذارم تو را هزار دور چرخیده در پیرامون خود که اگر تو را خود بودی که از خود فاصله نبودی، و صفر در هر عدد که در هر عدد ضرب شود، هیچ می شود چه در 2 چه در π تا یک میلیون رقم اعشار که بفریفتیَم دوش و پرندوش چه به گرمابه و چه در گلستان!

و هر که را شرط در آغوش کشیدن بحر عمّان باشد و عقل لقمان، تشنیع زند و شود پریشان، که من معمورم به عدل سلطان نه مأمور به حکم این و آن که چنین گفت فلان و چنان کرد بهمان که دوش و پرندوش فریب تو، ویرانه ای شد بر من که من معمورم به عدل سلطان نه مأمور به حکم این و آن!

برای من سحر آوردی و من یک "واو" بیشتر از تو خواسته بودم و سحور تو معجزه می کند که فرض کن قلب من گیسوانی دارد و پریشان که بیا و شانه  شو و اگر توان آمدنت نیست از چرخش صفر، رو شانه شو که در مَثَل جای هیچ مناقشه نیست.

که باک نیست از آن روی که یار با من است و ما را هراس از سوزنی نیست به وقت شمشیر و هراس از خشک لبی نیست به وقت هامون که باک نیست از آن روی که با من است هر آنچه از من است و قسم به گیسوان بلیغت که اگر شنای قورباغه می دانستم چیست را شیرجه می زدم در خُم خُسروان که اینجا چکار دارد رنج خمار با من؟

لعنت به هر که اختراع کرد مَرد گریه نمی کند که سوز ِ نهانی را اگر بر چشم نراند مَرد، آپاندیسیت نمی شود که به گوارش نیست سوز نهان، ولی تضمین هم نمی کنم سر از سرطان پروستات در نیاورد که من به جرم مشکوکم و به 8/9 و نیوتن و به تمام سیب هایی که از آن بالا می افتند، که اگر جِرم تو همین است که هست که در دستگاه های عقربه و صفحه های دیجیتال، چرا برای خریدن یک کیلو تخم مرغ و نوبت نان این قدر سنگینی و برای معشوقه در قله قاف با جِرم صفر؟ که چندان شنگولی و منگول و آهوان از خرامیدنت در شگفت که سیمرغ که باشد آن بالا به فرض، نیشابور هم کم می آورد قِبال تو را که با شنیدن یک هیچ می شوند کدر!

و من به فاصله مشکوکم و به حرف چهارم الفبای لاتین مشکوکم و حتّی به سیستم اندازه گیری متریک مشکوکم بانو که این همه شعر برایت سروده اند مردم که هی گفته اند: ری را! ری را! که از دست بر قضا این آخری از اولاد پیام آوران بوده است و حالا کارت به جایی رسیده است که برای ما طاقچه بالا می گذاری بانو که لعنت بر مجنون و تیشه و چاه و شکسپیر که آغوش داغ همه را رام می کند به جز شداد را در باغ ارم که شرط ها دارد از  بحر عمّان و عقل لقمان که شنیع است و پریشان ری را!

ری را! ری را! برای تو که رقصی از حرف دوازدهم هستی با حرف اول و آخر همان حروف، ساعتی آورده ام با قطاع دوازده و سال آورده ام با قطاع دوازده و نیلوفری با برگهای همان قطاع، بیا و روح مرا به پنج قسمت مساوی تقسیم کن: دو از ده، در دهمین ماه سال، ده از دوازده! بیا و بگو که عقل در آغوش روح جا می شود، مگر که لعنت به هر که اختراع کرد گریه نمی کند مَرد.

بشارت باد که گرگ من بیا و این شبان بی خاصیت را دریدن آغاز کن که این منم پنج از بزغاله.