نان از قمح و شراب از شعیر، سينه دختران براي شاليكاران
ضَمه به فتحهي ضاد و فَتحه به فتحهي كاف و كَسره به فتحهي كاف و همه به فتحهي ها.
ما كُلا به ضمهي كاف در تمام مَزار ِع به فتحهي ميم و كسرهي را، قَمح و شَعير كاشتيم به فتحهي قاف و شين و شَق شده قَمرهايي به فتحهي شين و قاف با فلسفه هايي كه ماه را نصف مي كرد.
ما به صِغَر سن صُغرا و تكبّر مصمّم كُبرا، مارهايي را با و ِرد و كلام به دام انداختيم و وَرد صَفرا و شاخه هاي سَودا با برگ هاي هميشه خَضرا، با دَم خِضر و جوب هاي روان كه در ابتدا بود، هر آنچه بود و كلمه بود و كلمه از تمام كلم پلوهاي متكلم وحده، كامل تر بود كه فرمود كلّمَني يا موسي!
ما به فصل درودن رسيديم و درويديم آنچه زرع كرديم از قميح و شعير، نصف – نصف، با فلسفه هايي كه ماه را.
با سفينه هايي كه بشر را بشارت دادند به ماه، نصف – نصف به قمح و شعير و ماء الشعير هاي تخمير شده در قمر با تقميح و تشعير با خَمر حارّه در برف هاي بايكونور، شبيه راهي كه از مزارع تركمنستان تا سوء هاضمهي لنين با برف هايي كه چند متر و كلاغ هايي كه از آن بالا روي مجسمه استالين و برف روب هاي ديزلي.
روز زرع و درو بود با دختران بلورين مسكوف در آغوش اُسقف اعظم با آهنگ هاي لهستاني و قمرالملوك وزيري، نصف – نصف، با اعمال شاقّه و شقاوت منكران شقّ القمر و داس هايي كه رقصان در هوا، مَشاعِر تمام قمح هاي صفرا را به جزيره ي پانكراس هل مي داد. براي "آكله الاكباد" از سرزمين حجاز تا عطرهاي مشهور بمبئي به واسطه هند جگر خوار، كه برف نديده تمام شعير ها را يك به يك در كوزه هاي بي هوازي، گچ مي گرفت براي شورشيان انقلاب سفيد روسيه كه طاقت برف را در استخوانهايشان!
فصل، فصل زرع و درو بود. فصل تمّول زارعان قمح و شعير و موسم ورشكستگي شاليكاران سريلانكا كه هيچ برنجي يك قطره ماءالشعير پس نمي دهد، چه حلال و چه حرام، نصف – نصف.
سال، سال اعتصاب خِمِرهاي سرخ بود با خُمره هاي نيم كشمير و نيم قاهره براي ثلثي از اهرام سه گانه روي چين و چروك زنان متّحد الصُوَرِ بيجينگ در ارتفاعات مسطح تبت و پامير، كه هر كس سلاح به دست از گرم و سرد، نصف – نصف، با لايه هاي خشكيده از سيب در هميان هاي بي فلز، مسكوك از نقره و طلا، نصف – نصف، استتار كرده در پشت گونه هاي گياهي از تايگا و توندرا، در ثبت آمالي براي ظهور فعل با كلمه هايي كه عيسا را در گذر مريم !
غرق سؤال بوديم و شك به مثابه صمصامی بر فرق سر مي نشست و هر كه بر صلصال تيره مي نشست، مُعتِصبي ديگر از همان خاك سر بر مي آورد طي طريق را، سخت متعصّب.
و فصل، فصل ِ سرما بود و بلورهاي مثمّن برف كه اَدرِكني اَيّتُها المَرأه في هذِهِ المِرآت، با مدّي طويل از الف براي جيوه هايي كه هيچ مرآتي با آن يك برابر نبود از حيث اعوجاج.
و ما همچنان راه مي رفتيم با شورشيان سرخ با تيغ هاي آخته و نيم ديگر سر مي كشيدند از زلال هاي قمح و شعير، به طريقت- حرام- و به وجاهت –حلال-، نصف – نصف. آنان وُدكاهاي جوكاشته ي زنان بيجينگ را سر مي كشيدند با سيب هاي خشكيده براي تفرج، و ما به جُرم سُكران و رويهي كژ مژ به زندان هاي كامبوج مسجون مي شديم با خِمِرهاي سرخ
-سلام آقاي آنگكور وات
-سلام
-جرم شما چيست؟
-شورش و شما؟
-مستي
هلهله اي در زندان به پا شد و نوري زرد رنگ از كنار رود نيل بر ميله هاي خاكستري سلّول تابيد كه بشارتي بود از اعتصاب مُسكِران، سلاح نديده هاي شراب نخورده، از ميله هاي بلند، با كبدهايي كه از قِباحت شِعار عاري بود و فصل، فصل دُخان بود با قليان هايي كه از تنباكو و عصارهي سيب هايي كه خشك نه، نصف – نصف، آرامشي براي مجمع التواريخ كه دختران يَمَني، سيني شراب به دست با دكمه هاي طلايي بر برجستگي هايي كه كشاورزان را در آن سال دست از زرع قمح و شعير –بازدارانيدگانيم-.... كه سال، سال ِ شاليكاران بود به بركت سينه هاي دختران يمني كه با مني!