از همان لحظه تولد علاقه عجيبي به بازي داشتم. بازي از همان لحظه شير خوردن شروع شد. بزرگتر شديم در شش سالگي بازي وزن كردن دخترهاي هم سن خودمان را راه انداختيم. وزن دوستانمان را تا شش رقم اعشار اعلام ميكرديم. يكبار در حين انجام اين بازي برادر بزرگتر يكي از اين دوستانمان كشيده اي خواباند در ِ گوشمان و ما فهميديم دوره باسكول بازي تمام شده است ديگر. دكتر بازي را شروع كرديم. در گوشه اي از اتاق، چادر نماز ماماني رو بين لوله بخاري نفتي و دستگيره در گره مي زديم و بازي هايمان را شروع مي كرديم. حالا كه وزن تك تك دختر هاي همسايه را تا چند رقم اعشار داشتيم، چاقهايشان را انتخاب مي كرديم و آمپول لاغري تزريق مي كرديم. آمپولهايمان واقعي نبود. مثلا" مداد و قلمهاي خواهر بزرگتر و اگر كم مي آورديم .... استغفر ا...

 ديروز توسط لیمو بانو به بازي دعوت شديم. بازي عاشقانه نويسي. ماي بي جنبه ي عاشق ِ بازي، چشم بسته لبيك گفتيم و نشستيم به گلواژه نويسي.

شروع سختي داشت اينكه عشق چيست و مرز آن با عادت كجاست. اينكه كفتر هواكردن و تمبر جمع كردن عشق است يا اعتياد؟ اينكه عشق خر است يا خود خر يك عشق است؟اينكه عشق همان است كه در پستوي خانه نهان بايد كرد؟ يا عشق را بايد آورد در پستوي خانه و نهاني كارش را تمام كرد؟ اينكه عشق همان علاقه يك مشت پاپتي ِ محتاج به نان شب به سلطان علي پروين است؟ و اينكه من عاشق يوونتوس و ليورپول و تراكتور و استوا بخارست و رافائل نادال و تام و جري و بيپ بيپ و كويوت و پائولو كوئيليو هستم عشق است يا بيماري؟ اينكه عشق آيينه آب گذران است يا تو خود نمره بيستي؟ شكلاتي! شكلاتي! عاشقانه نويسي سخت بوده است خواهر من. آمدم بنويسم عشق بانگ شعيب است و چشمان كور گذشته از حد بُكا نشد. خواستم بنويسم و عشق تنها عشق تو را به گرمي يك سيب مي كند مأنوس ديدم كه هميشه فاصله اي هست. ما همه چيز را عشق ناميده ايم انگار. هر چيز مبهم را كه سر در نمي آوريم. كوبيده ايم در طول تاريخ هر حسي را كه نام ديگري داشته و عشق ناميده ايمش. و كوفته ايم هر چه را عشق بوده و وابستگي قلمدادش كرده ايم. عشقهايي هستند كه تورا به ارگاسم مي رسانند و عشقهايي كه تكيه به ديوار را براي تو ارمغان دارند. عشقهاي منتهي به سيگار و سيگارهاي خود عشق. عشقهايي كه در اتوبوس شكل ميگيرند در لبخند هاي بين دو نيروي متضاد در گذار ِ آينه بغل اتوبوس كه براي ارضاء عشق آقاي راننده براي سبقت نصب شده اند. عشق صداي فا صله هاست صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر. عشقهاي پفكي، عشقهايي كه هر كس پفك بيشتري بخرد آغوشش داغتر است. عشقهايي كه بعد از پرداخت وجه متقابل به پايان مي رسند. عشق يك دانشمند به ترتيب اعداد و حل فيثاغورثي آن و تلقي نا بخردي او در دنياي مجازي. عشق به دنياي مجازي و تلقي ديوانگي در جهان صنعت. عشق به سرعت و تيك آف و لايي كشيدن و بيماري قرن. عاشقانه نويسي سخت بوده است خواهر من. سالها پيش با عاشقانه نويسي شروع كرده بودم در مجلات چاپ مي شد دعوت نامه رايگان كنفرانس برق برايم مي فرستادند و تقدير مي كردند و من تا لب هيچ رفته بودم و كمي مانده به گم شدن بر گشتم. من عشق را فهميده بودم انگار كه همه به چشم يك عاشق نگاه مي كردند ولي عشق را استفراغ ذهن يك بيمار يا اسهال يك ذهن بيمار يافتم كه براي سرپوش گذاشتن بر روي اسامي ديگر اين حس آن را عشق مي ناميدند. حسي كه هنوز شكل صحيح آنرا در جانم احساس مي كنم ولي جرئت بيرون انداختن آنرا ندارم. خود خواهيهاي كامل، ارگاسمهاي ناقص و تكلهاي منجر به پنالتي را عشق نا ميديم و نبود.