کنار پنجره - من - و - یک نخ سیگار

زکجا آمدهام؟ آمدنم بهر ِ چه بود؟
فرض گیرم که بدانی، تو بگو بعد چه سود؟
دانامرد شبیم و نادانرهرو ِ روز
آغوشگشاده مستیم و مستافکار ِِ آغوش
به باد اشکم فلسفه میبافیم و به دست ِ لرزان پاک
به سینهخوابیده آب از چشمه و به پشتخوابیده خورشید در چشم-خورشید خانوم الهی ور بیفتی-
رهروان ِ مخفی ِ راههای آشکاریم و دزدان ِ آشکار راههای خفیّه- به شکل رقص عطیّه-
جداول متقاطع به نیت نگاهت پر میکنیم و حفرههای تعدد به پیکهای مدام
من از حفرههای مسدس با تو سخن میگویم
از جهتهایی که در کتابهای سبز قطور شش بود و نبود.
کن فیکونهای لاعلاجیم و علاج ِ "بگو تا بشودهای سراب"
آب از چشمه نوشیدگانیم در هراس ِ چِرا
چرندگانیم به لطف ِ "ای ول به جمال ِ ماه ِ خوشرو"
ابرو کمان دار که نه از تیغ گذشتیم و نه از جیغ به اصلاح روزانه و اجماع شبانه
کانون مهریم- کنار پنجره- تنها- من و یک نخ سیگار و نگاهی به کوچه که وانت وانت میلگرد میآورد آقای بساز بفروش، و دود ِ سیگار ِ من حلقه میشود و عجیب میدانم که حلقهِ دودی بتواند به این راحتیها میلگردی را به این راحتیها از وسط به این راحتیها نصف کند.
کمکم به اینراحتیها هیچکسنمیشناسمها را تجربه میکنم و روزی چندبار مینویسم و پاک میکنم. اینروزها احساس میکنم بین مصرف حبوبات و توان ِ فلسفه یک ارتباط تنگاتنگ است و تو با دستی لرزان خودت را از همهجا پاک میکنی و تنها میمانی کنار ِ پنجره با یک نخ سیگار.
تصویرنوشت: دارد
پی نوشت: ندارد 
لینک نوشت: نیمکره ی خواب یا هندسه ی بیتاب
لینک نوشت ۱: یعنی حسنک کجایی؟
لینک نوشت ۲: از خواندن این پست لذت بردم : فرشته ی راه آهن ورسک