سوی بودا می رفت با بوی سودا
بگذار تا مقابل روی تو
اشکهایی که پشت دست تو را خیس می کند حرمت دارد رفیق. لای انگشتانت بوی سودا می دهد یا سوی بودا حتی. لبخندی که گوشه ی لبت می نشیند مرا به من. حالا بگذار دزدیده هیبتت را در لای سود بپیچم. بودم.
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ساعت توسط دیوانه مسطح
|