در دروازه باز است و ته دروازه بسته. گویی شراب تلخ در جام ریخته باشی و لب را جرات نزدیکی نباشد و دل را جسارت دوری. کاشانه به تاراج است و سامانه به هشیار. تنی به التقای تو و جامی به اقتراب نگاه. که هر که تو را دید مرا دید و هر که مرا دید هیچ ندید و هر که هیچ ندید شراب تلخ به چه کارش و هر که هیچ دید خود شراب تلخ است و نزدیکتر بیا که لبم رای تو دارد.

امشب از هر شبی شب تر، دل من رای تو دارد و سر سودای تو باز است و دل بیمار من بی ناز. غداره از کمر باز کن و سوی دل آ.

امشب از هر شبی شب ترم. گویی تفسیر مسلّم شبدرم. و یونجه نیز. و کاهگلهایی که بوی دستهای تو دارد را روی دیوار مجاور که می مالم یادم می افتد که لابلای دیوار چین هم اگر حقیقت باشد که آدمها آرزویشان نیمه تمام مانده های جهان را به یکباره بیا و تمامم کن.

شِکر به تمام و کمال در جام ریختیم و شیرین صدایش زدیم و با جسارتی عجیب فریاد زدیم شراب تلخ می خواهم و هر که شرابش تلختر جامش میخکوب تر و هر که شرابش تلخ تر جانش رهوارتر. بیا و میخکوبم کن برای این جان رهوار.

آزاد تو بودم که اسیر بی تو بود نگاهم و تو گفتی گیسو به باد می دهم و برمی گردم. با این سر طاسی که تو داری گویی طوفان بر تو فرود آمده باشد رفیق! یا به پیش دلّاکی ناشی رفته باشی که موهایت را با نمره ی سربازی کوتاه کرده باشد، که مگر این چه باد است که گیسو از بنیان بر باد می دهد لارس!

تصویر ِ پریشان موی تو در باد چیزی غیر از این بود یادم هست. به درخت می ماند که شاخه در شاخه باشد و نوباوه و هیچ میوه به بار ننشسته گویا. چندیست که کلمه در من هجوم می کند تو را و تو اگر همت کنی و دست بر دهان من بگذاری، تمام کلمه می شود که باز می گردد به ناف و هیچ نمی گوید این زبان.

بیا و دست بر دهانم بگذار و بر من فرود آی و بگذار کلمه از همان راهی که آمده برگردد و هشیوار باش که راه ِ دست نپیماید، که حدیث کتابت است و سودای پریشانی. دستان مرا با دستانت سفت بگیر و خودکار استدلر 150 تومنی مرا که هی خر می شود و از هر دری و از هر دروازه ای وارد می شود و تمام این کاغذهای زیادی معصوم را به تفکک عظمی می دهد بشکن. گوشم را باز کن و عربده کن و اگر اعتراضی از من شنیدی برایم توضیح بده که فرق شراب تلخ خورده و نخورده در همین است رفیق و من قول می دهم گوش کنم و دم بر نیاورم و کلمه نشوم و زر زیادی نزنم که قدر زر زرگر بداند قدر زورت هر خری.

دست از دهانم بردار و دهان از گوشم بکش و عربده آرامتر کن و دستم را رها کن. آرامترم رفیق! جرعه ای شراب تلخ به لبانم نزدیک کن و برایم بگو که راهی دارد که این شراب راه دهان نپیموده در گوارشم آرام گیرد یا نه؟ آرامترم رفیق و به یک گوارش سرشار از تخمیر انگورهای زیادی سفارشی فکر می کنم که کلماتی که در ناف من مرجوعی بوده اند چگونه در میان این دریای بیکران از تلخی شراب، شنای قورباغه می کنند و شاید پروانه.

پروانه بهتر است. به کلمات خواهم گفت شنا کنند و تن بشویند و راه ذهن پیش بگیرند.  خدا را چه دیده ای لیلا؟! شاید از بخت ِ تمام ِ حروف ِ واژگون شده در حفره ی این ناف ِ شورشی، کلمات شفافتر شوند. زنده تر شوند. خودتر شوند. و شاید اصلاً راه بالا پیش نگیرند و از همین مثانه ی خسته دفع شوند. کلمه، مرا دوست دارد سودا!و مرا آزار می دهد و هی دوست دارد که از من بالا رود و در تو فرو ریزد.

 مرا شفاف کن رفیق! نامت را شراب تلخ می گذارم و شیرین صدایت می زنم. یادم هست من ِ دیوانه از همان بچگی عا شق ِ پاردوکس بوده ام هر بار.

راستی تو کجایی نرغال؟