هیچی که پیله می تند، دل ما را فریفت
|
به گمانم تو در حقیقت وجود خارجی نداری. شبی که من مست بودم و تو رهوار از سینه ام بیرون جهیدی و چیزی شبیه گوشت و استخوان پیچیدی دور آن فراری ِ از سینه جهیده تا گولم زنی و من سالهاست گولم و تو یک برنده ای که تمام قلقهای قلب مرا می داند و لازم نیست سه تیر اول را برای نشانه گیری حرام کند. مرا نشانه بگیر و روی دایره ای میان دو سینه ی نابرجسته ی مردانه ام شلیک کن. دلم برایت مثل یک خر ِ دَم ِ بخت است و هی شلیک می کند و پایش را به بهانه ی جفتک مثلاً هی می کوبد به این دنده های نابخرد و سخت آزموده. همین دیروز بود که دلم برایت تنگ شد و رفتم گوشه ی اتاق و ساز را برداشتم و فشردم روی سینه ام که مثلا عارف شوم . دیدم صدای قابلمه می دهد از بس که چند روزیست سراغی نگرفته ام از بخت ِ بیچاره اش و سیمهایش بوی چربی آشپزخانه گرفته اند ایضاً. سیمهایش را با الکل و پنبه شستم و زیر لب گفتم: بعید نیست که تا بوی الکل به مشامش برسد مست شود و تشتم فتاد از بامتان سر دهد برایم. احمقانه بود که نمی دانستم این سیمهای زیادی فلز، سازگاری چندانی با بوی الکل و مستی ندارند و این بوی تو است و نام مدام تو که باید. دروغ چرا، شصت هزار ریال پول رایج مملکت سلفیدم و تمام سیمهایش را که عوض کردم، تازه صدای تو می دهد این ناقلا هم. |
|
