آخرین جامه ی این باد تهی را تو بپوش

آخرین جامه ی این باد تهی را تو بپوش
می دانی؟ آدمها ریشه ندارند را خوب گفت شازده کوچولو به همین خاطر است که هی از این شاخه به آن شاخه می پرند و بهم می رسند آدمها و کوه به کوه نمی رسد و نمی شود و نمی دهد حتی ولی جایی از کوهی که سنگی خزه ای صدایی نپیچده مانده باشد منم.
تو مرا درآغوش باد رها کن و من تو را در بستر یاد و مهمتر آنکه ما در بستر زمانیم جداً و عجیب تر آنکه عجیب در بستر زمان به موازات هم و کمی آنطرفتر که دلم برای موبیوس قلبت تنگ می شود هی. که بپیچد و بسوزد. که بپیچد و بی سوراخ و بی هیچ نخ و سوزنی از سینه ی من در قلب من یک ناگهان بسازد.
آها این شد.
در قلب من یک "ناگهان" بساز دوست! ومن هم قول می دهم اسمت را روی تمام جداول خیابان بنویسم و توی جدول مندلیف هم حتی، اگر خواب ربوده باشد لاووازیه پیر و کیمیای مس را و صدا نکن مرا که صدای تو عجیب است و من از صدای عجیب می پرم از خواب و یکراست می روم در آغوش ِ باد؛ بی جامه بی پرده بی پنجره، همین حالا بیا و آخرین جامه ی این باد تهی را تو بپوش.
و اما تو ای عارف!
و اما من, عارفی که مش تقی را می شناسد و دوستانش را حتی و یکراست از در دانشکده می آمد بیرون و کمی شبیه ِ یکراست می رفت و کتاب می خرید که ذن باشد که بسیار عرفان باشد و هل دهد مرا در راستای مختصات عمودی به آن بالا که بیاید و بشود و برود و بخواند و بکند و در کمتر از سی روز روحش را دور دنیا در 80 روز بکند و دور خود در 32 سال هم نشد بیا. یکراست می روم و دو راست بر می گردم از آن بالا و اگر شانس بیاورد آدمی که جهت برگشتش عوض نشود و جایی شبیه مغز صدا ندهد و آدمها که از قضا ریشه ندارند نفهمند مغز هم چیز خوبی بوده و من از سقوط آزاد در هراسم هورا. تمام کتابها بوی کاغذ کودکی می دهند و هیچ کس لای هیچ کتابی به من قول اتصال صد در صد نداده بود به آن بالا و به تو هم نخواهد داد. فروختیم و همین دیروز بود که آقای دستفروش که می نشیند در راستای میدان انقلاب به فردوسی، آمد و تمام کتابخانه مان را یکجا خرید به قیمت 10 شل ویسکی 43 درصد و گفت: مهندس! کافکا می خوانی. کمیاب شده اینروزها. خوب فروش دارد. تمام دختران به روز و پسرهای به روز دنبال این کتابهایند اینروزها و تو بروزی. من خودم را بروز داده بودم و راه دیگری نبود. من با خرید 10 شل ویسکی به روز می شدم اگر بُروزم را به رویت می پاشیدم دوست!
مرا به خیابان ببر دوست! و همچنان که در قلب من رسوخ می کنی و بی صدا در دیواره های قلبم یک "ناگهان ِ عجیب" می بافی مرا به دار قالی برسان و به یک دستفروش متعهد که نشاشیده باشد داخل قوطی فلزی و با اسانس توت فرنگی و دیازپام به جای اتصال 215 از 500 به خوردمان بدهد. مرا به باد برسان و به یک شل ودکای تلخ که صعود 43 درصدی مرا روی محور عمودی مختصات تضمین کند. مرا به ضمانت خود به خیابان بسپار دیوانه ی من. من هنوز فرق دستفروش متعهد و غیر متعهد را نمی دانم با این عینکهای دودیشان که عینک هم نزنند اعتراف می کنم که تو هنوز زیباترینی رفیق!
مرا ملعبه کن و روی تنم بتاز و چوگان کن و گوی شو و در سوراخ تنم به من رحم کن. شاعرانه بردهایت را روی قلبم حک کن و به ازای هر گوی که در من فرو می رود از من ترانه شو که من عاشق ِ ناگهان عجیب توام که از بام در آیی و روی نعش من با ستاره ها شطرنج بازی کن و با معشوق رمانتیک بازی کنی و حتی روی نعش به پشت خوابیده ی من با سلولهای زخمی ام دکتر بازی.
به من اعتماد کن رفیق! و خاطراتت را قاطی نکن. من فیلتر شده ترین آبگوشت جهانم متاسفانه. نخودها یک طرف سالم بی گوشتکوب. و گوشت ها به ردیف چیده برای گربه هایی که کودکی مرا با یک کلمه ی مصوت روی قلب تو. و آبهایش روان در جوبی، رودی، خاطره ای و مغازه ای در بامداد روزی که سریعتر از آنچه فکرش را بکنی عید می شود و دوباره تو به من سبزه کن و هی مرا با من مختلط کن وبه جان دوست و به جان دوستدارانت و به جان هرچه کوه که ریشه دارد ویکجا می ماند و هی از این شاخه نمی پرد به آن شاخه و هی خانه ات آباد رفیق!
یک قوطی سرریز رنگ آورده ام با همان رنگ که می خواستی و هی می گفتی دل آدم شاد می شود و از جایی از بدنش بهشت می زند بیرون و به خیابان می روم و روی تمام جداول "مندلیف بازی" می کنم. تو هم اگر توانستی مرا به خیابان ببر دوست! و همچنان که در قلب من رسوخ می کنی و بی صدا در دیواره های قلبم یک "ناگهان ِ عجیب" می بافی مرا به دار قالی برسان و به یک دستفروش متعهد که نشاشیده باشد داخل قوطی فلزی ...