مرا به ثبت برسان
در بزرگترین بازار سرپوشیده ی جهان که دستم را رها می کرد گم می شدم، می دویدم به سمتی نامعلوم و علی آقا که باطری خارجی می فروخت و کش شلوار و سنجاق قفلی، می خندید و صدایم می کرد: کوچولو!، بیا بابات اینجاس. جایی که سر یک علاالدینی قدیمی، که روی آجری داغ، دیزی قل قل می کرد، پدر سر ِ قیمت تیله های شیشه ای چونه می زد: آقای صادقی!، ما درسته دیردیر میایی م خرید ولی عمده می خریم. هوامونو داشته باش. دستم را که می گذاشتم در دستانش، تازه پیدا می شدم لارس! امروز شنیدم این بازار به ثبت جهانی رسیده، خیلی خوشحال شدم. دیگر هر ننه قمری دست تو آجرهای بی زبان این بازار نمی برد بیخود. دستی هست که اگر بازار بگذارد توی دستانش گم نمی شود لارس! اما دیروز گفتمت: دراین خیابانهای کوچک و سرباز دست که در دستانت می گذارم،تازه اول ِ گم شدنم می شود لارس! مرا گم کن. توی این شهر بزرگ مرا به ثبت جهانی برسان. من تنورم. برای بابا نان ببر.
پ.ن۱: دلم گرفته. دلم عجیب گرفته.