اینچنین ساکن روان که منم
حکایتیست بشر.
سرد و ساکن و گرم و روان. آنچنان ساکن ِ روان که تویی.
این روزها دیوار ما کوتاه و هر سنگ که بیندازی از آن بالا بشارتی ست که ما را سرشکسته خواهی دید به گاه آب دادن گلها.
این روزها درخت ما کوتاه و هر دست که بلند کنی برگی از ما چیده و شاخهای از ما شکسته خواهی دید به گاه پیرایش ِ همین حوالی.
این روزها دورتا دور ِ درخت ِ ما جنگل انبوه است و هیچ بنی بشری نیست که ببیند که چهگونه بیپروا پای درخت ِ ما مثانه ات خلاص.
این روزها دل ِ ما دام خیال است و خیال از ما دور. این روزها هوا گرم است. این روزها ساعتها را هم که یک ساعت هل دادهاند جلو دردی را دوا نمیکند. این روزها هم میگذرند. و زمستان هم نیست که بگویم روسیاهی برای زغال.
.
.
.
.این روزها دل ِ من یک خواب ِ بلند میخواهد که دنداندرد نداشته باشد و سودای خیال نداشته باشد و لحاف هم نداشته باشد حتی. این روزها کتابهای موفقیت در یک دقیقه و آموزش در بیست و یک روز و پرواز روح از بدن در سی روز و انتشار روح مرده در فضا در چهل روز و کنکور آزمایشی در پنجاه و دو مرحله و وازکتومی در یک ثانیه هم جواب نمیدهد خرگوش! بیا و کشتی ما را از این شط ِ شراب خارج کن که از بوی الکل و عشق شانزده قدم حالم به هم می خورد شببو!. اینروزها انگار آنسوی منحنی افتاده باشم آقای اقلیدس!
.
.
.
جسارت است اوسکریم. دلمان برف هم میخواهد امروز
حکایتیست بشر.