آغوش تو را عشق صدا زدیم باشد که رستگار گردیم

از قحط رستیم ای پدر!
آنکه به وقت ِ باران در خانه نشسته نه خیس میشود نه طعم آسمان را میفهمد، چونآن مردی که به شکار نمیرود نه شیر صید میکند نه طعمهی شیر می شود که فرمود: امروز مستیم ای پدر، دیوانه هستیم ای پدر!
ما چند نفر از طایفه ی باران بودیم و باران از طایفهی جنگل بود و جنگل از قبیلهی ما و ما چند نفر از اقبال بلند خود میمهان باران شدیم و جای تو هیچ وقت در آسمانها نبوده است سانتیاگوی کبیر!
سانتیاگو از طایفهی پلنگ بود و مردی به همت کوشا و به سرعت چون باد که از هر سو که ما می تاختیم راهی دیگر فراسوی آغوش تو باز میشد و لو به مشیت ممانعین و ناصحین!
آنکه به نصیحت گوش نمیدهد با آنکه به نصیحت گوش میدهد با آنکه نمی داند نصیحت با کدام حای حلقی نوشته میشود در آغوش، چندان تفاوتی باهم ندارند حال آنکه بازدارندگان همیشه به گاه نیاز فرا میرسند و آنان هل دهنده ترین بازدارنده هایی هستند که من میشناسم.
بر هر دری که نامی از تو باشد من در عجبم که پیر هفتاد ساله و دخت ده ساله حیران حلقه به در میشوند و من به شخصه از این قاعده مستثنی نیستم و هر آغوشی از تو که سر بر سینه می نهم که خواب عمیق سینههای تو مرا به پیشبینی هوای نود دقیقهای همانروز می برد و آن میبرد و من میبرم و برندگان همیشه دوست بازدارندگانند و لو قبل از شام!
صدایی از من در صدایی از تو میپیچد و "هراس" کلمهای میشود که هراسان از پردهای سفید سرک می کشد و چهره میشود و من چهرهی بی هراس را دوست دارم و لو بعد از شام!
و گرسنگی برای آنکه نه شمشیری دارد و نه گلولهای در تفنگ برای شکار ِ درختان حفاظت شدهی جنگل، طعم باران میدهد که هر که بیمحاباتر با هوشتر و هرکه بیمحاباتر ابلهتر و هر که نداند که محابا با حای نصیحت نوشته میشود سیرتر، چیزی شبیه سفرهی شام! حسی شبیه ترشح گوارش! لفظی شبیه ِ من آمدهام!
من آمدهام دوستان و طعم تمام ترشحهای مشهور در زیر زبان من، خالیترین گزینههای محتمل را پر میکند و بعد از آغوش تو استخاره به حافظ احمقانهترین حرکت ممکن است، که فرمود: اگرم در نگشایی بالاخره من از بام برآیم که!
قرار انتها از ابتدا مشخص میشود را فقط یک خلبان خبره میتواند با یک ضریب احتمال پایین حدس بزند در حالیکه معدود خلبانانی هستند که فرود را تصور کنند و عشق تنها پایانی است که خلبان ماهر نمیخواهد و آغوش گرم تو پایان من بود برای لفظی که بیگ بنگ هم تعریفی ندارد از عشق.
من منفجرم و لو در آغوشت، چه در سر میز شام، چه بعد از هراسی سفید، چه در جنگلی که باران بیاید یا نیاید هیچ چیز جای خالی تو را پر نخواهد کرد، حتی عشق که واژهای که در شرایط بحرانی آغوش تو را معنی میکند با حای حلقی!