بیار باده ی صافی و دل خوش دار

با تو شب، بهار شد و شکفت. شب غلط کند که نشکفد.
با تو بهار، شب شد و خندید. بهار خیلی خیلی که نخندد.
با تو دیوانه، مبهم شد و پرید. دیوانه زنجیر نگسلد چه کند؟
که نه شب و بهارم و نه دیوانه! کوزهام آقایان کوزه. وجب بیاورید و باده پر کنید قدحهایتان را!
من شایان ِ ذکر هستم آقایان و خانومها
من شایانترین ذکر هم میتوانم باشم مثلا" یک ذکر باشم
تو شایان ذکر باش مرا
یعنی هی حرف بزن و هی به من بگو در ضمن شایان ذکر هستم
و در حالیکه شایان ذکر هستی برایم کوزه بیاور که من کوزهام آقای سفال!
کوزه بیاورید و یک دستگاه خط کش ِ چوبی ترجیحا" 30 سانتیمتری که با ابزار قماشفروشان متفاوت باشد لطفا".
من با وجبهای من، پیمانه پر میکنم و با وجبهای تو مینوشم که کارم از قدح و پیاله و لیوان ِ سهگوش گذشته است ساقیا!
من با همهی آقایان ِ تاریخ و نجوم و جغرافیا و معچمالبلدان که میفرمایند سال 365 روزست مخالفم که شبها را خواب بودهاند انگار، که سال 365 شب هم هست لابد، که شب از تو میشکفد و غلط نکند که بهار نشود و نگوید که رودم و دورم!
پ.ن۱: من یک عدد پی نویس هستم