در زدم

نگشودی

پشت بام ِ خانه را نگاه کن

این منم با چشمهایم

آن تویی با گیسوانت

 

در حیاط خانه

با گیسوانت در باد

با جان ِ لطیفت در یاد

 

رسمش نیست ولی این دفعه‌رو اینجوری اومدم تا دفعه‌ی بعد مثل بچه‌ی آدم در رو باز کنی انگار که در قید کرشمه ات ماندن غیر ممکن است 

 

پ.ن۱:

 اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم

 که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد