به خانه می رفت و بر دوشش سنگینی می کرد گلهای پژمرده ای که ژاله برای یاد دادن سیزدهمین الفبای عربی هی آب می داد و آب می داد.

به خانه می رفت و توی کیف کوچک مدرسه اش، چوبدستی ریزعلی خواجوی که لباسهای مندرسش را به سر ِ آن  می بست، سنگینی می کرد روی شانه اش.

به خانه می رفت

و

دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

آخ! دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

وای! دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

اوف! دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

جان! دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

دل! دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

ای! دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

هی!دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

وای وای وای! دندانهای هـُــــما وقتی که می خندید.

چند روزی می شود که مهمان عزیزی دارم و چه خوش می گذرد این ثانیه های غرق ابهام که کوتاهترین آنها قهقهه های چند دقیقه ایست. مزین کردیم این صفحه را به دمی از نفس بوسهل مراوی که خوش آمد:

 

آغازیده‌ای

بداهه‌ای یا

حکایت جاودانه‌ای

 

ارتعاش ساز ناکوک

سقوط سالیان است

میان ِ پرده‌های سزاوار

نیمی از تاریکی و نیمی از رنگ