کتابهای تأثیر گذار
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
به بازی دعوت شدیم. بیچاره دلم که به بازی دعوت شده بازم.چند روزی قبل از اینکه نیــــلــــى این بازی رو راه بندازه پستی دیدم در سایت میرزا بیقوفسکی در مورد کتابهای نیمه کاره رها شده که از دو منظر قابل بحثه: یکی اینکه کتابه رو بی خیال شدی که دیگه بی خیال شدی و باید منتظر محرک بعدی بمونی تا دنبال اون کتاب بری که کم تجربه شو دارم. دومیش هم اینه که هی کتابه ازت دور میشه و هی تو اصرار داری ادامه بدی که اشتباه نکنم میشه همون کتابهای کُشنده که اینم تجربه شو نداشتم. ولی برای اینکه به پرستیژ شرکت در بازیم بر نخوره یه پیشنهاد دارم که اگه مهندس موافقت بفرمان می تونم تو اون شرکت کنم به نام بازی ِ کتابهای تأثیر گذار که از قضا قالب نوشته ام یه کم طنز هم هستش و کلی تو ماشین امروز صفا کردم و خندیدم باهاش. در غیر اینصورت هیچ کتابی منو نکشت جون ِ امین!
پ.ن۱: هرکی با این بازی موافقه، پاهاشو ببره بالا
خیلی جدی شد انگار. کتاباتو بنویس تا مام بریم اونا رو بخونیم. من اصلاً چنین قصدی نداشتم. یه قالبه طنز نوشتم و در عین حال یه کم جدی. هیچ وقت نتونستم جدی بنویسم. همیشه وقتی جدی نوشتم، یه جورایی گند زدم. یا وسط نوشته ها تریپ روشنفکری گرفتم یا عاشق کلمه شدم و عاشق نوشته ها، و یا احساساتی شدم. همیشه تو نوشته های جدی یه جای کار می لنگه. یه جورایی احساس می کنی از خودت دور شدی. سریع فرم و قالب اون نوشته ها رو به خودت می گیری. نوشته های جدی آدمهای جدی رو می طلبه. آدمهای جدی هم آدمهای جدی رو می طلبه برا خوندن. آدمهای جدی هم کمک می کنن نوشته های جدیدی تری از خودت ارائه بدی و این حلقه همچنان ادامه پیدا می کنه تا جایی که در یه سن خاصی می بینی، ای دل غافل چه عزت و احترامی به عنوان یه ایسم برا خودت دست و پا کردی، فمینیست، ناسیونالیست و شنگولیسم و می شوی در زمره ی آدمای جدی که یک عمر کوشیدن تا جهان رو اونجور که می بینن تفسیر کنن و در پایان عمر من شرمنده ی اخلاق ورزشی شون می شم. چون به زعم دیوانه، زبان طنز که اتفاقاً با لوده بازی یه کم تفاوت داره، مخفی ترین لایه ها و مخوف ترین شکافهای ما رو برملا می سازن و اگه یه کم رو راست باشی، چنان بیرون می ریزی نخاله های کاشته ی دیگران رو که انگار وسط فوریه، تو خیابونای پوشیده از برف لتونی، آهنگ لهستانی تمرین می کنی. آخ بمیـــــــــــــــــــــــرم برا این روراستی که گفتنش هم یک لایه ی مخوف دیگه س، توی این هزار توی عمر دیوانه! و اما کتابهای تأثیر گذار زندگی من:
|
1- کسوف: داستان خورشید گرفتگی بود که خرگوش و سنجاب در حین بازی متوجه میشن و به بقیه ی حیوانات خبر میدن، اسب و گراز و خوک و .... لکه های بزرگ و بزرگتر رو می بینن تا جاییکه هوا کامل تاریک میشه و آقا بزه بهشون میگه به این میگن کسوف و در آخر میگه که بچه ها به هیچ وجه، مستقیم به خورشید نیگا نکنین. اون سال من برا اولین بار، مستقیم به خورشید نیگا کردم. 6سالم بود و معلومه این کتاب به بهترین شکل تاثیرشو رو من گذاشته بود |
|
|
2- اردک زشت: کتاب در مورد جهش ژنتیکی یک سیاهپوست جنگو بود که هی جنگجو بود. در ادامه داستان، جنگهای 314 روزه ی قبایل آفریقا با مستعمرین پرتغالی و تاریخچه ی اختراع جیوه به شدت مورد بحث قرار می گیره که یک لحظه، یکی از این جنگجو ها به جنگجوی کاراکتر اول داستان میگه: چه خوشگل، چه خوشگل شدی امشب. داستان زمانی چهره ی واقعی به خود میگیره که این جنگجو از یک پدر ومادر کاملاً سفید پوست به دنیا اومده. در پایان داستان مامان بابای جنگجوی زشت به دلیل روابط نامشروع مامانه با یک ساحل عاجی از هم جدا می شن |
|
|
3- شعله: این کتاب از مجموع آثار ادبی و ماندگار هند بوده که بنده به صورت اتفاقی با این کتاب آشنا شدم. 8 سالم بود و علاقه ی شدیدی به خرید کتاب و خوندنش داشتم. 5 ریال داشتم و مونده بودم نیم کیلو توت فرنگی بخرم یا این کتابه رو. که اینو با مشاوره ی خواهرم که از قضا ید طولانی در وی جی شناسی داشت انتخاب کرده و خریدم. روم به دیوار بگذار گریه کنم و قانون رو هم خوندم تو این سن. |
|
|
4- قلعه ی اونجوریها:------جورج اوروول------ کتابی بود در باب نحوه ی ساختن آهنگ ملی و تدریس درس آمار توسط حیوانات که به نظر می رسد هدف کلی نویسنده این بود که بگه: زیادم اونجوری فکر نکن
|
|
|
5-شوخه های شخم: کتاب سرتاسر پر است از شوخیهای یکدستی که یک کشاورز پیر، روی تراکتور در حال شخم زدن زمین با زنان شالیکار می کند. آدم موقع خوندن کتاب هی رنگ صورتش عوض می شه. شرمش می شه. حیـــــــــــــا می کنه. هیچوقت نخوندمش. |
|
|
6- تمام اونجوریهای اینجوری زده ی من------گابریل کارسیا مارکز------ این کتاب به نام دلبرکان غمگین من، چاپ و منتشر شده که کتاب مقبولی هم بوده ظاهراً. بعد از خوندن این کتاب می فهمی خیلی چیزا شوخی وردار نیس خواهر! حتی در اواخر! |
|
|
7- کنار اونجا نشستم و یه جوری شدم------پائولوکوئیلیو------ تمام کتابای این مرد رو به جز شیطان و شازده پریم و زهیر رو خوندم. بریـــــــــــــــــــــدا شو حال کردم. اسمش هرچی می خواد باشه. آدم غیر ادبی یا سارق ادبی. از اینکه در ساده ترین مسائل زمینی تو رو به چالش می کشه خوبه. همین |
|
|
8- انسان و اونجاهایش: ------کارل گوستاو یونگ------ چن بار می خونمش چیزی نمی فهمم.
|
|
|
9- بازی با مهره های شیشه ای------هرمان هسه------ به جای بازی های رایج می توانید با گویهای خود بازی کنید یا با گویهای شیشه ای. مثلاً به گوی چپم.
|
|
|
10- چگونه شوهر مناسبی به چنگ آوریم------ ابوحلیم حلماژی ------ تکنیکهای مختلف شوهریابی، این کتاب رو به این دلیل باید خوند که بفهمی چگونه؟ |
|






