همیشه چیزی هست.

همیشه چیزی هست مثل غبار، که تعدادش نه مثل هفت مقدس است و مثل دوازده مشهور.

همیشه چیزی هست.

در هر چیزی، همیشه چیزی هست.

 بین هر چیزی با هر چیز دیگر همیشه چیزی هست که به فاصله محکوم است و چه فرق می کند از اتم تا اتم باشد با واحد میکرون یا از او باشد تا او، از چین تا نیکاراگوئه. و در خوشبینانه ترین حالت از من تا تو با واحد کیلومتر که همیشه چیزی هست و تو هر چه می نامیشان بنام از هفت گرفته تا سنگریزه.

 از خرد تا کلان که اگر دانای تام هم که باشی همیشه چیزی هست که نه مثل شادی، سبز براق است و نه مثل غم، صورتی مایل به پیازی.

 گوش کن نالان! همیشه چیزی که ناگهان از عمق تو سر بی می آورد و مرا در می نوردد چیزی ست که تمام قوانین جهان اگر قوانین است در چین های مغز من فرو نمی رود که نمی رود، از چین و ماچین تا فیه و مافیه همیشه چیزی هست که اگر واحد ندارد دلیل نمی شود که نیست.

من از آسیابهای بادی که در نعلبکی کودکیم بود و آن راه پیچ در پیچ که چای که می ریختم گرمش می شد با گاوهایی که دوست داشتم ای کاش نقاشهای چینی دقیقتر بودند و یادشان نمی رفت که گاوها هم می دانند: همیشه چیزی هست که نه مثل گوی گرد است و نه مثل اهرام ثلاثه سه گوش. دلم برای نعلبکی کودکیم تنگ نمی شود دیگر، که فاصله ای نیست ولی همیشه چیزی هست نه گرد و نه سه گوش. به هوش!