کور اوغلی
|
آستین پیراهنش را بالا زد و گفت: نشان به این نشان که دوستت دارم روشن!
پشت دروازه های شهر منتظر چیستی؟ پدرم قصٌه های عاشقانه "نگار و روشن" را می فهمید پادشاهان سرزمینهای دور عشق را می فهمند؟
|
|
+ نوشته شده در ۱۳۸۶/۱۱/۱۴ ساعت توسط دیوانه مسطح
|
