جای سوراخ تیر روی تن مرد
پيچ وتاب مي خورَد در آسمان انگار كسي با بالهای خونين و روي تنش تیری رها کرده باشد از آن زمینیان که نه رد تیر دارد و نه دندان شیر. تمام زمين آغشته به خونهای چکیده. پا که می گذاری و یا می گذاری که پا بر برهنه های تازه رسته از چمنهای مرطوب بویی از بالهای تو می آید وقتی که می خواست پرواز را به زور علامت رفتن نماید و تیر را علامت ای وای اسیران دام بلا. برهنه است و منقارش را انگار زنی عریان اشتباه گرفته باشد با یک هبوط عظیم و جای جای منقارش که از قضا روزی برای تمام درختان حدیث لانه بود و گرمای عصرانه در فصل برف. اما....
و حالا خورشيد به اواخر اولین ماه پاییز می رسد. تو هم آن را فصل شاعران بنام و فریبم ده. با کت و کلاه سیاه و تمام چرم و با پوتین های زیادی بلند و واکس خورده سراغم بیا. تیری از آن پرتابگران فصول به امانت گیر و زیر بالهایت قالبی پنیر و در دستت کتابی از آیات مقدس نشانه کن. جاهلان ِ عصا مغناطیسی! و چشمان به ظاهر کور با عینکهایی که از پشت آن سینه های بازگشته از هبوطی عظیم را به چریدن نشسته اید! نوبت شماست که بیایید و دندانهای ریخته را در مکشی طولانی امتحان کنید. به فصل آخر كتاب چيزي نمانده است به جایی که کلاغها شیرفهم شدند که فهمشان بیشتر از آن شیری ست که پنیر را برای روبهانی به ارمغان می آورد که با پوزهای بلند لب را به کرّات بالا و پایین می کنند... شلاق را بالا نبر زن!. کلاشینکفی کرایه کن و مرا در آسمان هدف گیر. من نه رقص روی شیشه آزمودن می دانم نه از هبوط بی پروازی در هراسم ... مرا نشانه کن و جسدم را روی شیشه های شکسته ی همین متن چند دور به رقص در آور و ببین چگونه بی درد از لذت افتادن می نالم. می مانم.