تبليغاتX
خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح - خمیر و نانبا دیوانه گردند با اندامهایی که از خاک

شهرهای بزرگ همان خاک را دارند که شهرهای کوچک با رویش نامنظم هندسی،  و خاک از شهرهای کوچک که عاشق خاک های شبیه می شوند در شهرهای بزرگ.

از شمس العماره تا برج میلاد و سقوط آزاد از برجهای بلند دردناکتر است با طعمهایی در استخوان که خاک به خاک و کربن به کربن و توازنی از همه چیز به همه چیز.

 من از خاکهای سرد با انگورهایی که در استخوان مقدس پدر از زمان تا کوندالینی در زهدان مادر از زمان تا نافهای متصل و برشی عرضی از خاک سرد تا هیاهو، از زمان تا خاک سرد. فاصله ای که میان دیواره های مادر تا آغوش خاک بر زمان.

سرعت حیات حاصل تقسیم فاصله ی بین نرینه و مادینه بر زمان. و شب نطفه ی خفیّه در دل روز که غروب سر بر می آورد در جهانهایی که کروی نه.

 از خاک چین، ساعتهای سوئیس و از خاک آرژانتین، گندمهایی برای کشتیهای فلزی غول پیکر از معادن موزامبیک با سوخت هایی از ونزوئلا برای مردمان دهلی نو. و گندمهایی که در تنورهایی آهنی  با کابلهایی مسی از معادن سرچشمه برای خاک، که خاک عاشق خاک با نامهایی از فرهاد و شیرین و تواتر زمان. برای من که عاشقانه ی تو. از آنچه که تو نطفه ای در من با شبهایی که در روز وسرمایی که در مرداد کجاست؟

وزمان آنچه که برای عیسی نام محمّد در ستونهای آن بالا که ما فقط اسمش را شنیده ایم با انگشت اشاره. وزمان آنچه که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی. و تو در دل خاک نشستی که نبود و گندمهای کشمیر برای آقای آناند توانی که در مزارع هلسینکی، نیم خیزی از نگاههای اول به صورتهای مادینه برای جفت گیری از دلارهای حلال از عرق جبین، و هلهله هایی در توری عروس برای خاکهایی که کوره نرفته، و نگو که ما همه احمقیم که آقای آناند با انبه هایی در کوندالینی برای زهدان ماریا در خیزش مارهایی که خاک سرد در هیبتی که خاک از سه هزار متر اعماق آفریقا، طلاهایی برای گردن ِ 1976 در سالهایی که بخش بر زمان برای سرعت حیات که فرمود:

زخاک من اگر گندم برآید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

که یا جلال الدین برای تنورهای سرمستی از بلخ تا قونیه، ویا خمیر و نانبا هر دو از خاک ،از آرژانتین تا کشمیر با توان بازو از کربن و فسفات مغز.

من ذهنم  که- مال کیست؟- را برای تو می فرستم در شومینه هایی که از درختان دانمارک درسرمای استخوان سوز مونترال از زمان تا من که در کولرهای گازی ژاپنی ، تصویر تو را که گیج به دنبال تدریس در دانشگاه واترلو نقاشی می کند به تناوب تکرار می کند را هستم.

و من هستم را برای همه که در حبابهای ریز مرگ، محلول در حیات برای انبساط و فراگیری تمام ذهن برای آرامش در خاک که در انتظار تو، این همه عاشقانه را کاسه ی لیلی نامیدی و انصاف نیست که دو چشم بینا و دو گوش شنوا برای فرصتهای کوتاه تقسیم بر زمان.

و یک اگر خدا بود و دویی نه آنکه از خاک تا خاک، تا سه که قبل از پیدایش یک و دو تنها بود در قلبهایی که من نبودم و تو نشستی و از چهار تکرار است برای حاصل جمعهایی که با مرگ از یک تا سه در نوسان است.

با شهرهایی که بیهوده سر به فلک نمی کشند با رویش هندسی. و هیچ از وزن زمین کم نمی شود در این تناوب اگر سفینه هایی که در فضا گم می شوند گاه و بی گاه به حساب نیاوریم.

من در کنار شومینه برای تو می گریم با قلبهایی که مرا تنگ در آغوش کشیده اند  با نیازهایی که انکار کرده اند این احمقها! تو از فروید احمقتری و از یونگ داناتر و از رییس قبیله ضعیفتر و از چنگیز جهانگشاتر و از تمام عقربهایی که منظور نه!

خاصّه تو اگر بدانی که من در کنار شومینه چقدر با این اندامهایی که از خاک، رو راستم. شتاب می کردی و مرا به یک خواب عمیق می بردی با خاکهایی که در خاک تو فرو می روند با ذکر هایی که خاک برای خاک حلال می شود. که بال پروانه در شانگهای طوفانهای مرا می سازند برای قلبهایی که گم نمی شوند و پیدا نیز. تو کجایی؟

+ 86/09/15ساعت لارسپیوا ******